دکتر کیهان برزگر استاد روابط بین الملل و رئیس دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه علوم و تحقیقات: دیپلماسی همچنان راهحل نهایی مسائل و راهی برای تبدیل ظرفیتهای ایران به دستاوردهای سیاسی است

دکتر کیهان برزگر استاد روابط بین الملل و رئیس دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات با تأکید بر ضرورت ابتکار عمل در عرصه دیپلماسی بیان کردند: ایران باید با بهرهگیری از ظرفیتهای منطقهای، تقویت ابزارهای چانهزنی و ارائه پیشنهادهای ابتکاری، نقش فعالتری در تحولات منطقهای و مذاکرات ایفا کند، زیرا دیپلماسی همچنان راهحل نهایی مسائل و راهی برای تبدیل ظرفیتهای ایران به دستاوردهای سیاسی است.
دکتر کیهان برزگر استراتژیست و کارشناس ارشد مسائل سیاسی و بینالمللی در گفتگو با خبرنگار سرویس خارجی ایرنا، جایگاه دیپلماسی در حل مسائل منطقه ای را تشریح کردند؛ این گفتگو به نقل از خبرگزاری ایرنا بدین شرح است:
تحولات ناشی از دو تجاوز نظامی ایالات متحده و رژیم اسرائیل به ایران در بازه زمانی یکساله و پیامدهای آن برای معادلات امنیتی منطقه، بار دیگر ضرورت بازنگری در رویکردهای دیپلماتیک و سازوکارهای تأمین امنیت در غرب آسیا را پررنگ کرده و به صدر اخبار بازگردانده است. در شرایطی که منطقه با چشماندازهای متفاوتی از تقابل و مذاکره روبهرو است، این پرسش مطرح است که ایران چگونه میتواند با اتکا به ظرفیتهای خود و کشورهای منطقه، ابتکار عمل دیپلماتیک را در دست بگیرد و از موضع پاسخگویی به پیشنهادهای دیگران فراتر برود.
جنگ علیه ایران، فناوری نظامی را در برابر ژئوپلیتیک قرار داد
ابرقدرتها دیگر مانند گذشته با بمباران به پیروزی نمیرسند
آیا دو تجاوز نظامی اخیر به ایران به تغییر توازن قوا منجر شده است؟ به این معنا که یکی از طرفین توان نظامی، قدرت بازدارندگی یا قدرت چانهزنی بیشتری پیدا کند و طرف مقابل در محاسبات خود ناچار به تجدیدنظر شود؟
به نظر من، نخستین مسئلهای که باید در نظر بگیریم این است که این جنگ، جنگی جدی و متفاوت بود؛ جنگی که در آن یک ابرقدرت نتوانست بر یک قدرت میانه مانند ایران پیروز شود. این جنگ مفهوم بازدارندگی را دچار تغییر و تحول کرد؛ به این معنا که قدرتی که از نظر نظامی ضعیفتر بود، مانند ایران، توانست در برابر فناوری پیشرفته یک قدرت، برای مثال فناوری هوایی، مقاومت کند. این یک تحول عظیم در مفهوم بازدارندگی است.
این جنگ در حال ایجاد مفهومی جدید از توازن قواست که مهمترین وجه آن این است که ابرقدرتها نمیتوانند در جنگ پیروز شوند. این مسئله فقط به آمریکا مربوط نیست؛ اگر جنگ روسیه در اوکراین را هم در نظر بگیرید، به نظر میرسد ابرقدرتها دیگر مانند گذشته نمیتوانند صرفاً با بمباران، بهراحتی به پیروزی دست پیدا کنند.
این جنگ مفاهیم متفاوتی را در کنار یکدیگر قرار داد. برای مثال، شما قدرت و سیاست در روابط بینالملل را از زاویه قدرتهای بزرگ، در کنار مسائل جامعهشناختی و تأثیرگذاری آنها بر سیاست داخلی، در نظر بگیرید. یا جنگی را تصور کنید که فناوری را در برابر ژئوپلیتیک قرار داد و ژئوپلیتیک توانست بهگونهای بر فناوری غلبه کند. منظورم در اینجا جغرافیای ایران است.
این جنگ همچنین برای نخستین بار جهان غرب را در برابر جهان غیرغربی قرار داد. برای مثال، درست است که بسیاری از کشورهای جهان ممکن است به دلیل برخورداری کشورهای غربی از فناوری، از آمریکا و همپیمانانش حمایت کنند، اما واقعیت این است که بسیاری از کشورهای جهان از اینکه کشوری از جهان غیرغربی، مانند ایران، در برابر قدرت غربی ایستاده است، بسیار خوشحالاند؛ البته به دلیل مسائل و منافع خودشان.
از این منظر، به نظر من، این جنگ در حال ایجاد مفهومی جدید از توازن قواست که مهمترین وجه آن این است که ابرقدرتها نمیتوانند در جنگ پیروز شوند. این مسئله فقط به آمریکا مربوط نیست؛ اگر جنگ روسیه در اوکراین را هم در نظر بگیرید، به نظر میرسد ابرقدرتها دیگر مانند گذشته نمیتوانند صرفاً با بمباران، بهراحتی به پیروزی دست پیدا کنند؛ زیرا اساساً مفهوم جنگ، تحولات جدیدی را وارد عرصه قدرت و سیاست در جهان کرده است.
شاید به همین دلیل است که آنها احساس میکنند ممکن است اعتبارشان را از دست بدهند و مسائل مربوط به جنگ نیز ممکن است غیرقابل پیشبینی باشد. اکنون انتخابات آمریکا و انتخابات اسرائیل را در پیش داریم و برخی معتقدند که ممکن است تحرکی صورت بگیرد؛ اما من فکر میکنم، چون تشدید تنش ممکن است پیامدهای غیرقابل پیشبینی داشته باشد، همه منتظر میمانند تا ببینند در واقع چه اتفاقی خواهد افتاد.
نکته مورد نظر من این است که از نظر توازن قدرت جهانی، جنگ با ایران تحولات جدیدی را وارد عرصه سیاست و روابط بینالملل کرده است و این تحولات هر روز بیشتر خود را نشان میدهند؛ در حوزه تحریمها، ائتلافها، افکار عمومی و مقاومت ملتها. مفهوم جنگ در این اندازه، با چنین شدت و خشونتی، بسیار قدرتمند بود. نسل بزرگی از ایرانیان، بهویژه نسل جوان، جنگ را تجربه نکرده بود. موضوع جنگ مفاهیم جدیدی را برای ایرانیان به همراه آورده است؛ از عشق و غم گرفته تا جابهجایی در شهرها، مسئله تحریم، متجاوز، بیگانگان، حفظ تمامیت ارضی و متحد شدن. همه اینها مفاهیمی هستند که چنان قدرتی دارند که موضوعات دیگر را به چالش کشیدهاند.
مفهوم جنگ همواره در نگاه بشر قدرتمند بوده است، اما این جنگ برای ایرانیان، با وجود تجربه جنگهای دیگر، بسیار قدرتمند بود و به نظر من، بهطور کلی، تغییر اساسی در نظام فکری آنها ایجاد کرده است. بنابراین، به اعتقاد من، این جنگ از نظر توازن قدرت، نقطه عطفی در شکلگیری مفاهیم متفاوت در حوزه سیاست و روابط بینالملل است.

https://img9.irna.ir/d/r2/2026/10/26/3/173197509_480p.mp4?ts=1793006098424
احتمال جنگ تمامعیار بسیار ضعیف است
تشدید تنش میتواند با هدف امتیازگیری در مذاکرات آینده باشد
فکر میکنید نتیجهای که این دو جنگ تاکنون داشته، بهگونهای بوده است که واشنگتن را در تصمیمگیری برای تکرار آن سناریو محتاطتر کرده یا محاسبات جدیدی را وارد تصمیمگیریهای آن کرده باشد؟
حتماً همینطور است. اگر چنین نبود، به اعتقاد من، آمریکاییها دوباره جنگ را شروع میکردند. به نظر من، احتمال اینکه جنگ با همان شکلی که آمریکاییها در روزهای نخست آغاز کردند، دوباره تکرار شود، بسیار کم است. اگر قرار باشد تحرکاتی در زمینه جنگ صورت بگیرد، بیشتر به شکل تشدید تنش در نقاط خاص خواهد بود؛ بهگونهای که این تشدید تنش به امتیازگیری در مذاکرات احتمالی آینده منجر شود.
جنگ گسترده نظامی را دور از ذهن میدانید؟
به نظر من، نه. دلیلش این است که آمریکا به اهداف خود نرسید. اساساً این نوع جنگها بر اساس عنصر غافلگیری و برای دستیابی به هدفی مشخص طراحی میشوند. وقتی آمریکا و اسرائیل در چهار تا پنج روز نخست به اهداف خود نرسیدند، باید در نظر بگیریم که دیگر نمیتوانند در جنگ به اهدافشان برسند.
حتی در شرایط کنونی نیز، اینکه در پی افزایش تنش هستند یا میگویند جنگ دوباره آغاز خواهد شد، به نظر من، صرفاً برای گرفتن امتیازات بیشتر است. افزایش تنش تنها سناریویی است که ممکن است اتفاق بیفتد؛ اما احتمال وقوع یک جنگ تمامعیار بسیار ضعیف است.
ترامپ میخواهد هم اعلام پیروزی کند و هم به توافقی خوب برسد
چه چیزی طرف مقابل را امیدوار میکند که این بار افزایش تنش بتواند او را به یکی از اهدافش، نه لزوماً همه اهدافش، برساند؟
چارهای ندارد. رئیسجمهور آمریکا سرمست از این است که تحولات جدیای در جهان ایجاد کرده که آخرین نمونه آن ونزوئلا بوده است. این احساس، یا حتی بهتر است بگوییم توهم، را دارد که باید در هر نقطهای از جهان پیروز باشد. اما وقتی به ایران رسید، باید متوجه میشد که ایران، به هر حال، یک کشور و سرزمین مقدس با یک دولت تمدنی است؛ بنابراین، ورود به جنگ با ایران تبعات بسیار خاصی دارد.
کشورهایی هم در جهان هستند که به هر حال از ایران طرفداری میکنند؛ نه لزوماً به این معنا که علناً از ایران حمایت کنند. شاید عصر ائتلافها به این شکل گذشته باشد و کشورها به خاطر یک کشور ثالث وارد جنگ یا ائتلاف نظامی نشوند، زیرا این کار برای همه هزینه دارد؛ اما در پشت صحنه میتوانند حمایتهای سیاسی، معنوی و اقدامات دیگری انجام دهند. به نظر میرسد جهان غیرغربی در برابر جهان غربی به رهبری آمریکا در حال شورش است. این شورش به همان استانداردهای دوگانه در حقوق بینالملل، از جمله در زمینه حقوق بشر، حقوق بینالملل و منع توسل به زور و موارد دیگر، بازمیگردد.
باید بگوییم که بمباران برنامه یا تأسیسات هستهای ایران، برخلاف حقوق بینالملل بود؛ برنامهای صلحآمیز که زیر نظر آژانس بینالمللی انرژی اتمی قرار داشت و آنها به این تأسیسات حمله کردند. غرب، با وجود سالها تبلیغ درباره رهبری خود بر جهان و قرار داشتن آمریکا در رأس آن، در جنگ با ایران با نوعی استاندارد دوگانه مواجه شده است. این مسئله به دیگران فضا داده است تا این جنگ را به چالش بکشند. ممکن است این مسئله در حال حاضر چندان خود را نشان ندهد، اما از منظر روابط بینالملل و حقوق بینالملل، قطعاً شکافهایی در ائتلاف و رهبری جهان غرب ایجاد میکند. حتی دیدید که اروپاییها نیز بهنوعی در این جنگ از ترامپ انتقام گرفتند و وارد آن نشدند.
اروپاییها معتقدند سیاستهای ترامپ معادله غرب را تضعیف کرده است
ایرانیها بهراحتی برنامه هستهای خود را کنار نمیزنند
پرسش من هم همین است. با توجه به اشاره شما به جهان غرب، در جنگهای قبلی میدیدیم که یک یا چند کشور اروپایی با آمریکا همراهی میکردند. در این جنگ نیز گفته شد که به هر حال، همراهیهایی صورت گرفته، اما علنی نبوده است. به نظر شما، دلیل همراهی نکردن جهان غرب با ترامپ در این دو تجاوز نظامی چه بوده است؟
منظور شما از جهان غرب طبیعتاً کشورهای اروپایی و همچنین استرالیا، کانادا و کشورهای دیگر است. یکی از دلایل مهم این مسئله آن است که فلسفه حکمرانی ترامپ، معادله غرب در جهان را با چالشی جدی مواجه کرده است. اروپاییها از ترامپ متنفرند؛ زیرا او اساساً به اتحاد غرب یا آنچه در روابط بینالملل از آن با عنوان روابط فراآتلانتیکی یاد میکنیم، اعتقادی ندارد و میگوید «اول آمریکا». میدانید، آنها معتقدند که روی کار آمدن ترامپ در آمریکا باعث شده است معادله غرب تضعیف شود.
ما با رئیسجمهور آمریکا طرف هستیم که میخواهد همزمان بگوید پیروز شده و به یک توافق خوب هم برسد. این دو عملاً با هم امکانپذیر نیستند
اگر ترامپ وارد جنگهایی شود که این معادله غرب را تضعیف کند، همه این تحولات از نظر راهبردی به نفع رقبای غرب، یعنی چین، روسیه و کشورهای غیرغربی، خواهد بود. کشورهای غیرغربی نیز شامل هند، ترکیه و حتی عربستان سعودی میشوند که متحد غرب است؛ زیرا این کشورها احساس میکنند انحصار غرب بر روندهای سیاسی، اقتصادی و نظامی جهان به نفع منافع آنها نیست.
بنابراین، نکته این است که کشورهای اروپایی یا بهطور کلی معادله غرب به این نتیجه رسیدهاند که آمریکا با اقداماتی که انجام میدهد، موقعیت آنها را تضعیف میکند. واقعاً هم این موقعیت تضعیف شده است. اگر در نظر بگیرید، میبینید که به هر حال، با این جنگ، موقعیت غرب، یعنی معادله غرب در نظام جهانی، واقعاً تضعیف شده است.
البته باید منتظر ماند و تبعات آن را بیشتر بررسی کرد. قطعاً آمریکا در این جنگ به اهدافش نرسیده و ایران همچنان مقاومت میکند. با این حال، ما با رئیسجمهور آمریکا طرف هستیم که میخواهد همزمان بگوید پیروز شده و به یک توافق خوب هم برسد. این دو عملاً با هم امکانپذیر نیستند؛ زیرا او نتوانسته به اهدافش برسد و رسیدن به توافق با ایران نیز برایش بسیار دشوار است.
ایرانیها سالها برای برنامه هستهای خود جنگیدهاند؛ بیش از ۵۰ سال. این برنامه هستهای، به هر حال، تاریخچهای دارد و اینطور نیست که بتوان آن را یکشبه جمع کرد. اساس تمدنی و نگاه ایران به توسعه و پیشرفت در قرن آینده نیز با این مسئله گره خورده است؛ زیرا بنیان این برنامه هستهای بر مبنایی تمدنی شکل گرفته بود: اینکه ما انرژی هستهای صلحآمیز را برای نسلهای آینده ایجاد میکنیم. منطق برنامه همین بوده است. بنابراین، ایرانیها بهراحتی از این موضوع کنار نخواهند رفت.
https://img9.irna.ir/d/r2/2026/10/26/3/173197440_480p.mp4?ts=1793005865213
عنصر اسرائیل در مذاکرات احتمالی درباره برنامه هستهای ایران قوی است
اسرائیل بهدنبال رساندن ریسک هستهای ایران به صفر بود
چقدر برداشتن برنامه هستهای، هدف اصلی دولت ترامپ بوده است؟ آیا این هدف، هدف اصلی بود یا هدف ادعایی و اعلامی؟
به نظرم، یکی از اهداف اصلی بود؛ به این دلیل که در اینجا عنصر اسرائیل را داریم.
آیا تغییر نظام هدف اصلی نبود؟
حتماً بود. ببینید، در بخش دوم، بله؛ اما به نظر من، رژیم اسرائیل میدانست که این جنگ بهنوعی به متحد شدن ایرانیها و مقاومت ایران منجر خواهد شد. بر همین مبنا بود که رؤسای جمهور سابق آمریکا وارد این جنگ نشده بودند؛ زیرا میدانستند که این جنگ به جنگی منطقهای تبدیل میشود، به بسته شدن تنگه هرمز میانجامد، مقاومت ایران را در پی دارد و باعث میشود مقاومت ایران معادله غرب را تضعیف کند و جایگاه ابرقدرتی آمریکا را به چالش بکشد. رؤسای جمهور سابق آمریکا از همه لحاظ این موضوع را ارزیابی کرده بودند و به همین دلیل وارد جنگ نشده بودند.
عنصر اسرائیل مهمترین مسئله است. حتی اکنون که با هم صحبت میکنیم، در بحث مذاکرات احتمالی، برنامه هستهای و موضوعات مرتبط، باز هم عنصر اسرائیل نقش پررنگی دارد؛ زیرا سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه واقعاً تحت تأثیر رویکردهای اسرائیل است.
اما ترامپ معتقد بود که میتواند با اتکا به قدرت آمریکا چنین کاری انجام دهد. قدرت آمریکا متأسفانه از این جنس است که وارد جنگ میشود؛ زیرا قدرت، ثروت، فناوری و صنایع نظامی پشت آن قرار دارند، اما نمیتواند از جنگ خارج شود. میدانید، آمریکا میتواند جنگ را شروع کند، اما نمیتواند بهراحتی به آن پایان دهد. در تمام جنگهایی که آمریکا وارد شده، نتوانسته است بهدرستی از آنها خارج شود.
اسرائیل ترامپ را قانع کرد که با انجام این اقدام میتوانند چند هدف را همزمان محقق کنند؛ نخست اینکه برنامه هستهای ایران دیگر خطری نخواهد بود و آن را نابود خواهند کرد. اگر تغییر حکومت در ایران، یا به قول خودشان تغییر رژیم، هم اتفاق بیفتد، چه بهتر؛ زیرا در آن صورت با حکومتی روبهرو خواهند شد که طرفدار غرب است. نکته مهمتر که به نظر من ترامپ را اغوا کرد، دسترسی به نفت و منابع نفتی ایران بود؛ موضوعی که طبیعتاً برای او بسیار جذاب بود. اهداف دیگری هم مطرح بود؛ از جمله اینکه آمریکا همچنان نیروی مسلط در منطقه خاورمیانه باقی بماند.
اعراب نیز اهداف خودشان را داشتند. از نظر آنها، ایران دیگر نباید قدرت هژمون منطقه باشد. اعراب سالها بر سر مسائل منطقهای با ایران اختلافنظر داشتند و احتمالاً در ادامه به این موضوع خواهیم پرداخت. بنابراین، همه این عوامل در کنار یکدیگر قرار گرفتند.
اما صریح بگویم که انحصاری که اسرائیلیها میخواستند در موضوع هستهای داشته باشند، یکی از عوامل اصلی آغاز جنگ بود. اسرائیلیها میخواستند برنامه هستهای ایران را چندین سال به عقب برانند و اگر امکان داشت، آن را کاملاً نابود کنند. به همین دلیل، آمریکاییها را وارد میدان کردند و در چند نوبت، از جمله جنگ ۱۲روزه و جنگ ۴۰روزه، این اقدام را انجام دادند.
از نگاه اسرائیل، هر کشوری که برنامه هستهای داشته باشد، ممکن است روزی به سمت تسلیحات اتمی برود؛ زیرا داستان اسرائیل از نظر برنامه هستهای تا حد زیادی شبیه داستان ایران است، با این تفاوت که اسرائیلیها برنامه خود را به مدت دو دهه مخفی نگه داشتند و سپس وجود آن اعلام شد. از نظر اسرائیلیها، ماهیت هر برنامه هستهای این است که در نهایت میتواند به سمت تسلیحات هستهای برود. بنابراین، آنها به دنبال رساندن ریسک به صفر بودند و فرصتی پیدا کردند تا برنامه هستهای ایران را بمباران کنند. با آغاز جنگ مشخص شد که آنها از ۲۰ سال پیش، با برنامهریزی حرفهای و تخصصی، برای ورود به چنین جنگی آماده شده بودند.
بنابراین، به اعتقاد من، عنصر اسرائیل مهمترین مسئله است. حتی اکنون که با هم صحبت میکنیم، در بحث مذاکرات احتمالی، برنامه هستهای و موضوعات مرتبط، باز هم عنصر اسرائیل نقش پررنگی دارد؛ زیرا سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه واقعاً تحت تأثیر رویکردهای اسرائیل است.
اگر بخواهیم به آینده نگاه کنیم، امیدوارم یکی از نتایج این جنگ این باشد که آمریکا روزی حمایت مطلق خود از اسرائیل را کنار بگذارد. در آن صورت، میتوان به ترتیبات امنیتی منطقهای و روابط خوب با اعراب و دیگر کشورهای منطقه رسید. تا زمانی که حمایت مطلق آمریکا از اسرائیل ادامه داشته باشد، ورود به بسیاری از مسائل و ترتیبات منطقهای واقعاً ناممکن است.
تحریمهای اقتصادی ابزار چانهزنی آمریکا برای کشاندن ایران به میز مذاکره است
آیا همچنان تغییر نظام سیاسی مستقر یکی از اولویتهای رژیم اسرائیل و آمریکا است؟ بهعنوان مثال، در بسیاری از تحلیلهای غربی گفته میشود که سیاست موسوم به محاصره اقتصادی ایران نیز با همین هدف دنبال میشود. شما تا چه اندازه معتقدید که اسرائیل و آمریکا همچنان امیدوارند به این هدف دست پیدا کنند؟
به نظرم امیدوار هستند. به نظر من، موضوع جنگ همهجانبه تا حدودی تضعیف شده و محاصره اقتصادی و فشار اقتصادی بر ایران به موضوع اول آنها در قبال ایران تبدیل شده است. دلیلش هم این است که اسرائیلیها و آمریکاییها معتقدند تحریمهای اقتصادی، اگر بهشدت اعمال شوند، همراه با فشارهای سیاسی و اجتماعی میتوانند حکومت ایران را مجبور کنند پای میز مذاکره بنشیند؛ میزی که هدف از آن، تسلیم کامل برنامه هستهای ایران و امتیاز گرفتن در تنگه هرمز و حتی در مسائل موشکی و موضوعات مشابه خواهد بود. البته نه تسلیم کامل به این معنا که آنها میدانند ایران طبیعتاً تسلیم نمیشود، بلکه منظورشان تسلیم کردن کامل برنامه هستهای و امتیاز گرفتن در این حوزههاست. تحریمهای اقتصادی بیشتر ابزار چانهزنی آمریکا هستند تا ایران را وادار کنند پای میز مذاکره بنشیند، نه اینکه الزاماً به تغییر رژیم، آنگونه که خودشان میگویند، منجر شوند.
بیاعتمادی متقابل، نقطه ورود به دیپلماسی را دشوار کرده است
با توجه به روحیهای که از ترامپ میشناسیم و اینکه معمولاً خیلی صبور نیست، فکر میکنید چه بازه زمانیای ممکن است برای به ثمر رسیدن این سیاست موسوم به فشار اقتصادی بر ایران در نظر گرفته باشد؟
البته پیشبینی این موضوع خیلی سخت است و بستگی دارد به اینکه تابآوری ایران چقدر باشد؛ اما مهمتر از آن، به نظر من، نوع دیپلماسی است که ما ایرانیها باید در قبال ترامپ در پیش بگیریم. به نظر من، سیاستمداران ما به این نتیجه رسیدهاند که کار کردن با ترامپ خیلی سخت است و اساساً به او اعتماد ندارند. بنابراین، وقتی وارد مذاکره میشوند، اساساً بیاعتماد هستند. این خیلی فرق میکند با اینکه شما با حسن نیت وارد مذاکره شوید؛ چون دو سه بار برای مذاکره رفتند و در میانه مذاکره، اینگونه به مذاکره خیانت شد. خب، بهطور طبیعی، این موضوع بر موقعیت سیاستمدار تأثیر میگذارد.
سیاستمدار، طبیعتاً سیاستمدار است؛ دیپلمات است و دیپلمات خیلی راحت نمیخواهد بازنده یک مذاکره باشد. یعنی خیلی محافظهکارانه به موضوع نگاه میکند. به همین دلیل، این کارهایی که آنها انجام دادهاند، یعنی ایجاد بیاعتمادی، در دیپلماسی اصلاً معنا ندارد. نقطه ورود به دیپلماسی اساساً ایجاد اعتماد متقابل است.
بنابراین، به نظر من، حالا که طرف مقابل اینگونه عمل میکند، ما هم در این طرف قاعدتاً باید نوعی دیپلماسی داشته باشیم که بتوانیم یا اعتماد کنیم یا برنامههای جدیدی داشته باشیم تا این دیپلماسی پیش برود. یعنی میخواهم بگویم که همهچیز به طرف مقابل بستگی ندارد. طرف مقابل میبیند که ما چه میخواهیم و چگونه میخواهیم مذاکرات را صورتبندی کنیم. از این منظر، به نظر من، دیپلماسی مبتکرانه و فعال میتواند تا حدودی کارساز باشد.
https://img9.irna.ir/d/r2/2026/10/26/3/173197413_480p.mp4?ts=1793005352147
دیپلماسی مبتکرانه باید از ظرفیتهای منطقهای ایران بهره بگیرد
مهمترین ویژگی این دیپلماسی مبتکرانه که شما میگویید، از نظر شما چیست؟
به نظر من، چند عنصر دارد. اولاً، ما ایرانیها باید نوع نگاهمان به کشورها یا قدرتهای بزرگ را کمی تغییر دهیم. به اعتقاد من، همانطور که خدمت شما عرض کردم، از فحوای کلام من شاید متوجه شده باشید که معتقدم قدرتهای بزرگ الزاماً تعیینکننده بسیاری از مسائل دنیا نیستند. حتی قدرتهای میانه هم میتوانند کارهای زیادی انجام دهند. این یک جبر نیست که آنها بتوانند هر کاری انجام دهند و ما باید به خودمان اعتماد داشته باشیم که در جایی میتوانیم مقاومت کنیم و به خواستههای خودمان دست پیدا کنیم.
برنامه هستهای همچنان میتواند ابزار چانهزنی باشد، ابهامی که اکنون درباره همین برنامه هستهای وجود دارد و اینکه نمیدانند این مواد غنیشده کجا هستند و مسائلی از این قبیل، خود میتواند یک ابزار چانهزنی باشد.
مثلاً وقتی جنگ اتفاق افتاد، اهرم چانهزنی تنگه هرمز وارد دیپلماسی ما شد. چقدر خوب! بدون تعارف، به نظر من، این ابزار، ظرفیت بسیار خوبی برای چانهزنی دیپلماتیک فراهم کرد؛ زیرا مستقیماً با مهمترین موضوعی که غربیها، یعنی معادله غرب، با آن دستوپنجه نرم میکند، ارتباط پیدا میکند: رشد اقتصادی که به انرژی و انرژی نیز به زنجیره تأمین کالاهای جهانی وصل است. اگر اقتصاد جهان دچار رکود شود، طبیعتاً معادله غرب جایگاه خود را از نظر برتری از دست میدهد. این موضوع بهطور طبیعی وجود دارد و به همین دلیل است که نفت و افزایش قیمت آن تا این اندازه برای ترامپ اهمیت دارد.
ما برای اینکه دیپلماسی خوبی داشته باشیم، به اعتقاد من، باید ابزارهای چانهزنیمان را افزایش دهیم. بدون تعارف، یکی از این ابزارها تنگه هرمز است و اساساً داشتن طرحهای ابتکاری درباره تنگه هرمز و تسلط ایران بر آن، یک ابزار چانهزنی است. به اعتقاد من، دیپلماسی باید از این ابزار استفاده کند.
برنامه هستهای همچنان میتواند ابزار چانهزنی باشد، گرچه آنها آمدند و این برنامه را بهنوعی بمباران کردند؛ اما ابهامی که اکنون درباره همین برنامه هستهای وجود دارد و اینکه نمیدانند این مواد غنیشده کجا هستند و مسائلی از این قبیل، خود میتواند یک ابزار چانهزنی باشد.
روابط با کشورهای غیرغربی نیز میتواند ابزار چانهزنی باشد. وقتی از کشورهای غیرغربی صحبت میکنیم، الزاماً منظورمان چین و روسیه نیست. حتی کشورهایی مثل عربستان سعودی، ترکیه، قطر، عمان و هند هم میتوانند کشورهایی باشند که در بسیاری از مواقع، به ما در گسترش دیپلماسی کمک کنند.
نکته من این است که ما در همه این مسائل باید ابتکار داشته باشیم. دیپلماسی خوب، دیپلماسیای است که ابتکار داشته باشد. درباره تنگه هرمز باید ابتکاری داشته باشیم که بتواند بازی را به سمتی ببرد که در سیاست بینالملل به آن بازی برد ـ برد میگوییم؛ شما هم بیشتر میگویید که در دیپلماسی باید نتیجهای قابلقبول برای طرف مقابل حاصل شود، اما در جهت منافع ما. ما به این، در واقع، منافع مثبت میگوییم؛ یعنی بهنوعی موضوع را متعادل کند.
حتی در برنامه هستهای و مذاکرات هستهای نیز باید بهگونهای عمل شود که ابتکار عمل در دست ما باشد. حالا مهم نیست که طرف مقابل در واقع بیشتر بخواهد؛ مهم این است که ابتکار عمل با ما باشد. نباید اینگونه باشد که آنها ابتکاری به خرج دهند و ما خودمان را با آنها تنظیم کنیم. در روابط با قدرتهای دیگر منطقهای نیز باید ابتکار عمل داشته باشیم.
ما کشوری هستیم که به هر حال کشور بزرگی هستیم؛ تاریخ و تمدن داریم و به هر حال، آدمهای فهمیده و نیروی انسانی داریم. من در دنیای خارج یا در کنفرانسهایی که شرکت میکنم، میبینم که همچنان به ایران احترام میگذارند و این احترام بعد از جنگ بیشتر هم شده است؛ زیرا عنصر مقاومت هم وارد معادله شده و مردم ایران را بهنوعی مردمی اصیل میدانند که از کشور خودشان دفاع میکنند، با وجود تمام گرفتاریهایی که دارند. این موضوع خیلی جالب است. به نظر من، میخواهم بگویم که کشورهای دیگر به ایرانیها و کشور ایران، یعنی دولت ایران، احترام میگذارند.
بنابراین، اگر در حوزه دیپلماسی ابتکار عمل داشته باشیم و در هر حوزهای پیشنهاددهنده باشیم، میتوانیم نقش مؤثری ایفا کنیم. مثل اینکه شما کنفرانسی برگزار کنید و پنلها را خودتان تعریف کنید؛ در این صورت، ابتکار عمل با شماست. به نظر من، در این حوزه میتوان کار کرد. ما همچنان در مسائل منطقهای و موضوعات دیگر، صاحب فرصت و سهم هستیم.
بیاعتمادی به آمریکا با جنگ تشدید شده است
مبنای مذاکره باید رفع تحریمها و رسیدن به امنیت باشد
تا چه اندازه مسئله بیاعتمادی یا فقدان اعتمادی که به آن اشاره کردید، دست دیپلماتهای ایران را نیز در میز مذاکره میبندد؟ این بیاعتمادی تا چه اندازه میتواند بر ابتکارهایی که ایران پیشنهاد میدهد، غلبه کند؟ بهعنوان مثال، در چند وقت اخیر، پیشنهاد هفتروزهای مطرح شد و وزارت امور خارجه و شخص وزیر امور خارجه نیز توضیحات بسیاری درباره جزئیات آن ارائه کردند. به نظر میرسد این پیشنهاد هم نوعی ابتکار جدید بود؛ اما همچنان در صحبتهای آقای پزشکیان، آقای رضایی و دیگر مقامات ارشد، آن حلقه مفقوده اعتماد مطرح است. این فقدان اعتماد تا چه اندازه میتواند مانع به نتیجه رسیدن این ابتکارها شود و برای رفع آن چه باید بکنیم؟
بیاعتمادی معمولاً با جنگ و این مسائل شروع میشود. یعنی اگر کشوری به کشور دیگری حمله کند، بهطور طبیعی این بیاعتمادی نهتنها در میان دیپلماتها، بلکه در میان مردم آن کشور نیز شکل میگیرد.
این بیاعتمادی پیش از آن هم وجود داشت و با خروج آمریکا از برجام نیز ایجاد شده بود.
مثلا اعراب هیچوقت به اسرائیل اعتماد نمیکنند. در هیچ معادله صلح منطقهای، اعراب، به گفته برخی، ممکن است حکومتهایشان این کار را انجام دهند، اما ملتهای عرب هیچوقت این کار را انجام نمیدهند؛ زیرا در پنج، شش جنگ حضور داشتهاند. جنگها بیاعتمادی را افزایش میدهند.
نکته من چیست؟ نکته من این است که دو جنگ اخیر هم رخ داده و بیاعتمادی را در میان دیپلماتها افزایش داده است؛ نهتنها در میان دیپلماتها، بلکه در میان ملتها نیز این بیاعتمادی افزایش یافته است. یعنی تا پیش از این، ممکن بود در میان مردم، بهدلیل مسائل اقتصادی، تحریمها و مواردی از این قبیل، این گرایش وجود داشته باشد که بگویند مذاکره کنید و به هر حال به نتیجهای برسید؛ اما اکنون نیز اینگونه نیست که مردم نخواهند مذاکره صورت بگیرد و به نتیجه برسد و تحریمها برداشته شود. این اتفاق برای کشور خوب است و باید صورت بگیرد؛ اما این احساس به وجود آمده است که طرف مقابل آمده، حمله کرده و جنگی خشن به راه انداخته است. این موضوع در واقع نوعی سکوت ایجاد کرده است.
نمیدانم شما در درون جامعه زندگی میکنید و چه میبینید، اما من در میان دانشجویان خودم میبینم که سکوتی وجود دارد و وظیفه ماست که آنها را آگاه کنیم که چه باید بکنیم. مذاکره خوب است؛ مذاکرهای که بر این مبنا باشد که به نتیجهای برسد. مبنای مذاکره باید رفع تحریمها و رسیدن به امنیت باشد؛ بهگونهای که طرف مقابل هر زمان که بخواهد، به خودش اجازه ندهد که بیاید و مثلاً کشوری را بمباران کند؛ آن هم کشوری مثل ایران.
بنابراین، این بیاعتمادی متأسفانه از سوی طرف مقابل، با خروج از برجام و، عرض کنم، عدم ورود به دیپلماسی و سپس بمبارانها، جنگ و ترور تشدید شده است. مگر میشود رهبر سیاسی یک کشور را ترور کرد؟ میدانید که این اقدام در مسائل جهانی تبعات جدی دارد. ممکن است اکنون کسی درباره آن صحبت نکند، اما در آینده این موضوع در قالب تحقیق و نوشته مطرح خواهد شد. همین حالا هم ترامپ خودش بهنوعی پشیمان است؛ زیرا میگوید شاید زیادهروی کرده و شاید نباید این کار را میکرده است. این عین حرف ترامپ است که گفته است زیادهروی کردهام. خب، بهطور طبیعی، چنین اقداماتی بیاعتمادی ایجاد میکند. رهبران کشورها چطور باید اعتماد کنند؟
من فکر میکنم بیاعتمادی اکنون تشدید شده است. تشدید بیاعتمادی خوب نیست، اما باید مقداری زمان بگذرد و طرفین وارد گفتوگو شوند تا بتوانند دیدگاههای دو طرف را به تعادل برسانند. اگر طرف مقابل واقعاً بخواهد این بیاعتمادی را احیا کند، به نظر من، خوب است که امتیازهای ملموسی برای مردم ایران فراهم کند؛ مثلاً رفع تحریمها، یعنی چیزهایی که مردم بتوانند لمس کنند یا حتی حکومت بتواند آنها را لمس کند. این دو اصلاً با هم متضاد نیستند.
بنابراین، به اعتقاد من، ما فعلاً در مرحله بیاعتمادی هستیم. این بیاعتمادی هم صرفاً بهخاطر خروج طرف مقابل از برجام و مواردی از این قبیل نیست؛ هرچند آن موضوع بخشی از مسئله است، بلکه بهخاطر جنگ است. جنگ، همانطور که در ابتدا عرض کردم، مفهوم قدرتمندی است. ما نمیتوانیم جنگ را، یعنی اصل وقوع جنگ را، به این تقلیل دهیم که باید حتماً مذاکره کنیم یا باید فلان کار را انجام دهیم؛ زیرا جنگ پروندهای متفاوت دارد. در جنگ، کشتن و خشونت وجود دارد و این پدیدهای کاملاً متفاوت است که به هیچ چیز دیگری قابل تقلیل نیست. ما باید این موضوع را درک کنیم.
باید تابآوری را با دیپلماسی همزمان پیش ببریم
دو سال تا پایان دوره ترامپ، زمان زیادی برای انتظار است
فضای تحلیلی متفاوتی وجود دارد و تحلیلگران، دیدگاههای متفاوتی را بهعنوان راهکار مطرح میکنند. برخی از تحلیلگران ایرانی معتقدند جمهوری اسلامی ایران نمیتواند با دولت ترامپ به توافقی پایدار برسد؛ بنابراین، شاید بهتر باشد صبوری کند تا دوره ریاستجمهوری ترامپ به پایان برسد. در مقابل، تحلیلگرانی نیز معتقدند ریسک این کار بسیار بالاست، زیرا شرایط قابل پیشبینی نیست. شما فکر میکنید کدامیک از این دو رویکرد درست است؟ آیا با توجه به آنچه از ترامپ دیدهایم، باید صبوری کرد تا دوره ریاستجمهوری او بگذرد، چون نمیتوان با این رئیسجمهور به توافقی پایدار رسید، یا میتوان کاری کرد، ولو در قالب توافقی موقت؟ آیا شاید راهکاری بین این دو رویکرد وجود داشته باشد؟
پاسخ به این سؤال سخت است اما میتوان بر اساس تجربههای بینالمللی گفت که تقریباً تمام مسائل مربوط به جنگ در دنیا و اکثر جنگها از طریق دیپلماسی متوقف شدهاند. بهجز جنگهای اول و دوم جهانی که برنده داشتند، همه جنگها، بلااستثنا، با دیپلماسی پیش رفتهاند.
مسائل داخلی آمریکا قطعاً بر موقعیت رئیسجمهور تأثیر میگذارد و رئیسجمهور آمریکا وقتی وارد دو سال بعدی دوره خود میشود، کمی آرامتر میشود؛ بهویژه رئیسجمهوری که قرار نیست دوباره انتخاب شود.
گرفتن زمان میتواند بهنوعی فرصت باشد. ترامپ هم فردی است که بهطور طبیعی، وقتی احساس کند به دیواری سخت برخورد کرده است، قاعدتاً مواضع خود را تغییر میدهد یا سعی میکند تغییر دهد؛ یعنی مواضعش را تندتر نمیکند. اما دو سال، همانطور که شما میفرمایید، زمان بسیار زیادی است. ممکن است از نظر تابآوری اقتصادی بتوانیم این مدت را تحمل کنیم، اما دو سال، عمر یک ملت است. بنابراین، بهطور طبیعی باید به این مسئله هم توجه داشت.
باید دید انتخابات آمریکا که در پیش داریم، چه تأثیری بر آرایش سیاسی آمریکا و جمهوریخواهان و دموکراتها میگذارد. هرچند ترامپ میگوید این موضوع هیچ ارتباطی به او ندارد، قطعاً بیارتباط نیست. مسائل داخلی آمریکا قطعاً بر موقعیت رئیسجمهور تأثیر میگذارد و رئیسجمهور آمریکا وقتی وارد دو سال بعدی دوره خود میشود، کمی آرامتر میشود؛ بهویژه رئیسجمهوری که قرار نیست دوباره انتخاب شود.
البته این فرضیه هم میتواند مطرح باشد که چون قرار نیست دوباره انتخاب شود، ممکن است از خشونت بیشتری استفاده کند. اما به نظر من، همانطور که گفتم، آمریکا در چهار، پنج روز اول جنگ پیروز نشد و طبیعتاً به هدف خود نرسید. اکنون نیز مقطعی است که انتقادها از رئیسجمهور آمریکا در حال آغاز شدن است. شما خودتان در رسانهها میبینید که مقالات انتقادی درباره ترامپ و مصاحبههای انتقادی با او بیشتر و بیشتر میشوند. گرچه ممکن است این انتقادها تأثیری نداشته باشند، بهطور طبیعی هم نمیتوان گفت بیتأثیرند.
بنابراین، به اعتقاد من، همچنان باید سیاستی را در پیش بگیریم که در آن، نوعی تابآوری و دیپلماسی بهطور همزمان وجود داشته باشد. یعنی باید قدرت بازدارندگی را افزایش دهیم و همزمان، دیپلماسی را نیز در کنار آن پیش ببریم.
پاسخگویی ایران به حمله همهجانبه، خود نوعی بازدارندگی است
تنگه هرمز و تابآوری مردم از مؤلفههای بازدارندگی ایران هستند
مهمترین مولفه های تحول در راهبرد بازدارندگی ایران را بعد از این دو جنگ چه میدونید؟
به نظر من، فناوری میانه ایران، یعنی موشکها و پهپادها، در قالب یک جنگ نامتقارن توانست فناوری پیشرفته آمریکا را که به نیروی هوایی و تجهیزات دیگر مجهز است، زمینگیر کند. ترامپ گفته است که نیروی دریایی ایران، پدافند و سایر تجهیزات را از بین بردهاند، اما واقعیت چیز دیگری است؛ زیرا ماهیت این جنگ، نامتقارن است. به نظر من، توجه به این موضوع بسیار مهم است.
عنصر دیگری که وارد معادله بازدارندگی ایران شد، جرئت ایران برای پاسخگویی بود. البته ایران پیش از این هم جرئت داشت، اما طبیعتاً یک جنگ واقعی، آن هم با آمریکا، بر جرئت کشورها میافزاید. ایران نیز سابقه جنگهای دیگری را در کارنامه خود داشت و جنگجو بود، اما اراده و جرئت پاسخگویی، خود نوعی قدرت بازدارندگی است.
وقتی کشوری حملهای همهجانبه انجام میدهد و در دو سه روز نخست تصور میکند که همهچیز را از بین برده است، اما طرف مقابل پاسخ میدهد، همین پاسخگویی بهخودیخود نوعی بازدارندگی محسوب میشود. افزون بر این، عناصر دیگری نیز وارد این معادله شدهاند؛ از جمله تنگه هرمز، روحیه مردم، مقاومت و تابآوری آنان که به اعتقاد من، همگی به موضوع بازدارندگی مربوط میشوند.
تنگه هرمز همچنان اهرم مهم چانهزنی ایران است
کشورها در موضوع امنیت ملی از همه ابزارهای چانهزنی خود استفاده میکنند
برخی کارشناسان معتقدند تنگه هرمز، که شما هم بهتفصیل به آن اشاره کردید، اهرمی بود که ایران از آن استفاده کرد؛ اما این اهرم محدودیتهایی دارد و باید هوشمندانه از آن استفاده کرد. تا چه اندازه با این دیدگاه موافقید؟ از نظر شما، برای استفاده هوشمندانه از این اهرم، چه معیارهایی باید در نظر گرفته شود؟
اقتصاد و جغرافیا زمانی مؤثر هستند که به فرصت تبدیل شوند و بتوان از آنها استفاده کرد. من منطق کسانی را که میگویند اگر بیش از حد از اهرم تنگه هرمز استفاده کنیم، این اهرم علیه خودمان تبدیل میشود، درک میکنم؛ اما من اینطور فکر نمیکنم. تنگه هرمز همچنان اهرم مهمی برای چانهزنی است.
فراتر از بحثهای کلاسیک درباره اینکه تنگه هرمز بخشی از زنجیره حملونقل جهانی کالاهاست که از طریق بابالمندب به سمت تنگه مالاکا و مسیرهای دیگر و دماغه امید نیک امتداد مییابد، باید توجه داشت که اگر این بخش از زنجیره حذف شود، امنیت غذایی و بسیاری از مسائل دیگر دچار اختلال میشوند.
از سوی دیگر، جغرافیای ایران در تنگه هرمز بهگونهای است که میتواند امکان کنترل بر آن را فراهم کند و این تنگه را به ابزاری جدی برای چانهزنی تبدیل سازد. اگر ایران نتواند ابزارهای چانهزنی خود را در حوزههای دیگر تقویت کند، قاعدتاً باید تنگه هرمز را همچنان حفظ کند؛ منطق این موضوع همین است.
بنابراین، اینکه تنگه هرمز ممکن است علیه خودمان تبدیل شود، مسئله اصلی نیست. وقتی موضوع امنیت ملی و بقای یک کشور مطرح است، کشورها از تمام ابزارهای چانهزنی خود بهصورت حداکثری استفاده میکنند. در چنین شرایطی، اینکه گفته شود مثلاً کشورهای دیگر خط لوله میکشند و ارزش این اهرم کاهش مییابد، معنایی ندارد. ما در حال حاضر به این نیروی بازدارندگی نیاز داریم؛ ممکن است چند سال دیگر، اهرمهای بازدارندگی ما در حوزههای دیگر تقویت شوند.

https://img9.irna.ir/d/r2/2026/10/26/3/173197399_480p.mp4?ts=1793005196594
سلاح هستهای ابزار بازدارندگی است، اما مرز آن مسئله بقاست
چقدر سلاح هستهای ابزار بازدارندگی محسوب میشود؟
ببینید، این هم از آن بحثهایی است که امروز در جامعه ما خیلی درباره آن صحبت میشود. دو دیدگاه وجود دارد؛ یک دیدگاه معتقد است سلاح هستهای بازدارندگی ایجاد نمیکند و دیدگاه دیگر معتقد است سلاح هستهای بهطور طبیعی بازدارندگی میآورد. اما واقعیت بین این دو دیدگاه قرار دارد.
ببینید، آنهایی که مطرح میکنند سلاح هستهای بازدارندگی نمیآورد، معتقدند کشورهایی که سلاح هستهای دارند، نمیتوانند از آن استفاده کنند؛ یعنی ظرفیت جهان بهگونهای نیست که شما بتوانید از سلاح هستهای استفاده کنید و بشریت را نابود کنید. سلاح هستهای برای کشورهایی مانند اسرائیل، روسیه و دیگر کشورها چه فایدهای داشته است؟
در مقابل، آنهایی که معتقدند سلاح هستهای بازدارندگی میآورد، میگویند اگر هدف از سلاح هستهای پیروزی کشورها در جنگ یا پیروزی در یک جبهه نباشد، داشتن آن، حتی بدون انفجار هستهای، نوعی بازدارندگی ایجاد میکند تا کشورهای دیگر در ورود به جنگ با آن کشور محتاط باشند.
به اعتقاد شما، عیار پاکستان بر چه مبنایی است؟ یعنی پاکستان کشور فقیری است و اقتصادش هم وضعیت چندان خوبی ندارد. چه چیزی پاکستان را برای عربستان سعودی ارزشمند میکند؟ یک ارتش قوی و تسلیحات هستهای. نکته این است که سلاح هستهای زمانی که بقای یک دولت (State) مطرح باشد، بازدارندگی ایجاد میکند. کشورها تنها زمانی از سلاح هستهای استفاده میکنند که بقای آنها به خطر بیفتد، نه در یک جنگ عادی.
برای مثال، در حال حاضر، درباره موضع هستهای روسیه در جنگ اوکراین، افراد زیادی در داخل روسیه معتقدند که این کشور باید از سلاحهای هستهای تاکتیکی استفاده کند تا جبهه را به پایان برساند؛ اما موضع روسیه این است که میتوانیم با سلاحهای متعارف این جنگ را تمام کنیم و زمانی از سلاح هستهای استفاده میکنیم که بقای دولت به خطر بیفتد. اگر بقای اسرائیل به خطر بیفتد، مطمئن باشید اسرائیلیها از سلاح هستهای استفاده میکنند. بنابراین، سلاح هستهای بهنوعی بازدارندگی ایجاد میکند، منتها مرز آن مسئله بقاست. ما باید این موضوع را بهخوبی درک کنیم.
روسیه و چین نیز با گسترش باشگاه هستهای موافق نیستند
آیا تفاوتی دارد که یک کشور متحد آمریکا باشد و سلاح هستهای یا توانمندی تولید سلاح هستهای داشته باشد، یا کشوری باشد که متخاصم محسوب میشود؟ بهطور مشخص، کره شمالی هم یکی از همین نمونههاست. ممکن است برای کشوری که متحد آمریکا محسوب میشود، نهتنها فشار اقتصادی وارد نشود، بلکه انزوای سیاسی هم ایجاد نشود؛ همانطور که بهطور قطع در مورد پاکستان میبینیم. اما برای کشوری که متخاصم است، ممکن است تبعات جانبی بیشتری به همراه داشته باشد. چقدر با این موضوع موافق هستید؟
ممکن است. ببینید، پاکستانیها وقتی سلاح هستهای خود را ساختند، میگفتند هدفشان ایجاد توازن در برابر سلاح هستهای هند بوده است؛ اما پاکستان اکنون با این عیار قدرت، بازی منطقهای و دیپلماسی منطقهای خود را هم پیش میبرد. اجازه بدهید مثالی بزنم. در مقطعی، تنش میان ایران و پاکستان افزایش پیدا کرد. یادتان هست که ایران بخشی از منطقه مرزی را بمباران کرد و پاکستان بلافاصله پاسخ داد. پیام این بود که «داری چه کار میکنی؟ من یک کشور اتمی هستم.»
روسها و چینیها در این موضوع خاص به غربیها نزدیک هستند و معتقدند نباید کشوری به باشگاه هستهای اضافه شود. در این موارد، وقتی درباره خلع سلاح صحبت میکنند، میگویند این موضوع به قدرتهای بزرگ مربوط است. بحث، بحث قدرتهای بزرگ و قدرتهای میانه است.
ایران در آن زمان متوقف شد. اگر متوقف نمیشد، به نظر من، پاکستان و گروههای تروریستی مستقر در بلوچستان و مناطق دیگر میتوانستند وضعیتی شبیه اقلیم کردستان داشته باشند؛ یعنی ایران هر وقت میخواست، به آنجا حمله کند تا از حملات پیشگیری کند. اما پاکستان، به هر حال، یک کشور اتمی است و پاکستانیها با غرور به این موضوع نگاه میکنند.
این یعنی چه؟ یعنی آنها دیپلماسی خود را با پشتوانه سلاح هستهای پیش میبرند. ما باید این منطق را بپذیریم. برای ما که رشته روابط بینالملل را میخوانیم، ماهیت قدرت و سیاست، بهویژه با توجه به همه جنگهای اخیر، عریانتر شده است. دیگر بحثهای ایدهآلیستی و مانند آن در موقعیتی قرار دارند که واقعاً ضعیف هستند. موضوعات مربوط به قدرت، بازدارندگی و مسائلی از این دست، موضوعات روز هستند.
بنابراین، بهطور طبیعی باید از این زاویه به موضوع نگاه کنید. حالا به کره شمالی نگاه نکنید، چون وقتی بحث کره شمالی مطرح میشود، میگویند این کشور عقبمانده است. اما شما در نظر بگیرید که یک کشور با برخورداری از یک عیار مشخص از قدرت، میتواند در حوزه دیپلماسی هم تأثیرگذار باشد.
میخواهم بگویم که باید از زوایای گستردهتری به این موضوع نگاه کنیم. به نظر من، یکی از اقداماتی که آمریکاییها و اسرائیلیها انجام دادند، ترور رهبر ایران بود؛ رهبری که فتوا داده بود اساساً به سمت سلاح هستهای نروید. یعنی آنها به ضرر خودشان عمل کردند. زیرا کشورهایی که برنامه هستهای دارند، بهویژه با الگوی ایران که از غنیسازی مستقل برخوردار است، هر لحظه ممکن است به سمت تسلیحات هستهای بروند. منتها ایرانیها فضا دادند تا آژانس بیاید و روی این برنامه کار کند. شاید در مقطعی ایرانیها باید تصمیم میگرفتند که این کار را انجام دهند.
متأسفم که این را بگویم، اما ایران تنها کشوری است که برنامه هستهای ۵۰ تا ۶۰ ساله دارد، این همه هزینه کرده و تصمیم گرفته است غنیسازی انجام دهد، اما سلاح هستهای ندارد. یا نباید غنیسازی میکرد یا باید سلاح هستهای میداشت. بهطور طبیعی، باید این منطق روابط بینالملل را پذیرفت. در نهایت هم آمدند و بمباران کردند. چرا بمباران کردند؟ اساساً، من به این نتیجه رسیدهام که کار آژانس و آنچه در کنفرانسهای مربوط به خلع سلاح در جهان میگذرد، نوعی سیرک است. من ۲۰ سال است که در این کنفرانسها شرکت میکنم و به این نتیجه رسیدهام که هدف همه اینها این است که کشورهای دارای سلاح هستهای در جایگاه خود باقی بمانند و هیچ کشور دیگری وارد باشگاه هستهای نشود. حتی میخواهند جلوی پیشرفت برنامه هستهای کشوری مانند ایران را که برنامه هستهای مستقلی دارد، بگیرند و در نهایت هم همین کار را کردند.
اساساً، کل داستان به این برمیگردد که دنیای لیبرالدموکراسی تحمل این را ندارد که کشورهای دیگر وارد حوزههایی شوند که حوزه تخصصی خود آنهاست. حتی روسها هم حاضر نیستند چنین چیزی را بپذیرند. روسها و چینیها در این موضوع خاص به غربیها نزدیک هستند؛ یعنی معتقدند نباید کشوری به باشگاه هستهای اضافه شود. در این موارد، وقتی درباره خلع سلاح صحبت میکنند، میگویند این موضوع به قدرتهای بزرگ مربوط است. بحث، بحث قدرتهای بزرگ و قدرتهای میانه است. میخواهم بگویم که جهان درگیر چالشی میان قدرتهای بزرگ و قدرتهای میانه است. قدرتهای میانه میخواهند خودشان را مطرح کنند، اما قدرتهای بزرگ میگویند نه، ما همچنان بر جهان مسلط هستیم. ما باید این واقعیت را بپذیریم که دنیا نابرابر است.

https://img9.irna.ir/d/r2/2026/10/26/0/173197389.mp4?ts=1793004680715
ایران خواهان توافق هستهای از موضع نابرابر سیاسی نیست
اصلیترین شرطی که ظاهراً رئیسجمهور ایالات متحده برای مذاکرات جدید با جمهوری اسلامی ایران گذاشته، بحث درباره برنامه هستهای ایران است. با توجه به همین موضوعی که درباره آن صحبت کردیم، مبنی بر اینکه فعالیتها و برنامه هستهای میتواند اهرم بازدارندگی باشد، هرچند ممکن است درباره صفر تا صد آن اختلافنظر داشته باشیم، فکر میکنید مذاکرات بعدی درباره برنامه هستهای باید چه مختصاتی داشته باشد، آقای برزگر؟ چگونه میتوان به توافقی با ایالات متحده رسید که به قول شما برد ـ برد باشد؛ بهگونهای که طرف ایرانی همچنان اهرم بازدارندگی خود را با کارت هستهای حفظ کند و طرف مقابل هم بتواند ادعای پیروزی کند؟ آیا اساساً چنین چیزی ممکن است؟
سخت است؛ با این رئیسجمهور آمریکا سخت است و با موقعیتی هم که ما داریم، سخت است. ما دو جنگ سنگین را پشت سر گذاشتهایم. در واقع، باید تصمیم بگیریم که چه میخواهیم، جایگاه بازدارندگی خود را احیا کنیم، موقعیت منطقهای خود را بشناسیم و ببینیم در چه جایگاهی قرار داریم. همچنین باید از نظر حکمرانی به تعادلی برسیم و بعد تصمیم بگیریم که واقعاً چه میخواهیم.
برنامه هستهای همچنان اهرم چانهزنی است؛ منتها اهرم چانهزنی جدیدتر و قویتری هم برای ایران به وجود آمده که آن تنگه هرمز است. ایران نشان داده که در این زمینه مهارت دارد. این موضوع به جغرافیا و امکان بستن یک تنگه و کنترل غیرمتعارف آن مربوط میشود؛ کاری که کشورهایی که به هر حال تجربه جنگ دارند، طبیعتاً میتوانند انجام دهند.
به نظر من، فعلاً کار سختی است؛ اما برنامه هستهای از نظر اهرم مذاکراتی، طبیعتاً همچنان اهمیت دارد. برای مثال، در نظر بگیرید که یکی از اهرمهای ایران این است که به بازرسان آژانس اجازه بدهد به محلهایی که بمباران شدهاند بروند و ببینند سرنوشت اورانیوم غنیشده چه شده است. این یک اهرم چانهزنی است؛ ما میتوانیم این کار را در قبال دریافت امتیازی انجام دهیم.
برنامه هستهای همچنان اهرم چانهزنی است؛ منتها اهرم چانهزنی جدیدتر و قویتری هم برای ایران به وجود آمده که آن تنگه هرمز است. ایران نشان داده که در این زمینه مهارت دارد. این موضوع به جغرافیا و امکان بستن یک تنگه و کنترل غیرمتعارف آن مربوط میشود؛ کاری که کشورهایی که به هر حال تجربه جنگ دارند، طبیعتاً میتوانند انجام دهند.
بنابراین، برنامه هستهای همچنان میتواند اهرم چانهزنی باشد. از این جهت نیز میتواند اهرم چانهزنی باشد که آنها بخواهند در قالب یک کنسرسیوم یا از طریق کمک به ایران برای احیای برنامه هستهایاش وارد عمل شوند. به نظر من، در این حوزهها بحثهایی مطرح است. البته ایران در حال حاضر میگوید که در این مقطع درباره برنامه هستهای صحبت نمیکند. اما شاید راهحل بینابینی وجود داشته باشد. من میفهمم که چرا ایرانیها چنین موضعی دارند؛ شما خودتان سالها در کنار این دیپلماتها و در مقاطع حساس تاریخی حضور داشتهاید.
حرف ایرانیها منطقی دارد: «ما میخواهیم این کار انجام شود، اما نه از موضع نابرابر سیاسی.» ما الان درباره این موضوعات مفصل صحبت کردیم و من برنامه هستهای و سلاح هستهای را به جهان لیبرالدموکراسی و ایدئولوژی غرب مرتبط دانستم. به نظر من، اساساً این یک بحث ایدئولوژیک است. غربیها در حوزههایی که برتری دارند، از جمله فناوری، تسلیحات هستهای و برنامه هستهای، حاضر نیستند بسیاری از این امکانات را با دیگران تقسیم کنند و در این زمینهها بسیار انحصارطلب هستند.
توجه داشته باشید که اکنون فناوری، که چندین بار به آن اشاره کردم، به شاخص تسلط غرب بر جهان غیرغربی تبدیل شده است. هوش مصنوعی به یک پلتفرم سلطه غربیها تبدیل شده است. آنها حاضر نیستند این موقعیت را از دست بدهند، چون احساس میکنند اگر آن را از دست بدهند، سلطه خود بر جهان را نیز از دست خواهند داد. برنامه هستهای هم همین وضعیت را دارد.
اساساً، منطق مخالفت آنها در آژانس بینالمللی انرژی اتمی و در چارچوب پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای، یعنی انپیتی، این بود که ایران در مسیری مستقل حرکت میکند؛ مسیری که میتواند بهصورت دومینووار و زنجیرهای بر دیگران نیز تأثیر بگذارد. به عبارت دیگر، ایران با نظم غربی مخالفت میکند.
این مسئله وجود دارد. البته چین و روسیه هم با نظم غربی مخالفت میکنند، اما به هر حال، آنها از نظر اقتصادی و نظامی در موقعیت برتری قرار دارند و دارای سلاح هستهای هستند. آیا فکر میکنید روسیه در جنگ با اوکراین یا در جنگ با ناتو شکست بخورد؟ به نظر من، روسیه شکست نمیخورد؛ زیرا اگر بقای خود را در خطر ببیند، حتماً از سلاح هستهای استفاده میکند. دستکم از سلاح هستهای تاکتیکی استفاده خواهد کرد. هر کشور دیگری هم ممکن است چنین کند. اساساً کشورها سلاح هستهای را ساختهاند تا از بقای خود حمایت کنند.
استفاده آمریکا از سلاح هستهای تاکتیکی میتواند دیگر کشورها را به استفاده از آن ترغیب کند
تا چه اندازه احتمال استفاده آمریکا از سلاح هستهای تاکتیکی، که تا حدودی در برخی اندیشکدههای این کشور مطرح میشود، وجود دارد؟ اگر ترامپ نتواند به روایت موردنظر خود از پیروزی دست پیدا کند، ممکن است به چنین اقدامی دست بزند؟
به نظرم احتمال آن ضعیف است؛ زیرا چنین اقدامی میتواند زمینهساز استفاده سایر کشورهای دارنده سلاح هستهای از این تسلیحات و حرکت آنها به سمت ساخت سلاحهای تاکتیکی پیشرفتهتر شود.
در تاریخ روابط بینالملل، آمریکا و روسیه در دوران اتحاد جماهیر شوروی، نزدیک به ۵۰ سال در چارچوب توافقنامههای استارت یک و دو که مربوط به خلع سلاح بودند، با یکدیگر همکاری کردند. بعدها این توافقها به سورت یک و دو تبدیل شدند که آنها هم مخفف اصطلاحاتی مرتبط با خلع سلاح هستند. در نهایت، به چه نتیجهای رسیدند؟ آمریکا ۱۰۰ سلاح هستهای قدیمی را کنار گذاشت و روسیه نیز، به دلیل برخورداری از تعداد بیشتری سلاح هستهای، حدود ۱۵۰ سلاح را حذف کرد؛ اما در مقابل، سلاحهای تاکتیکی بسیار قدرتمندی را روی موشکها و موشکهای کروز نصب کردند.
اساساً کشورهای دارنده سلاح هستهای اعتقادی ندارند که این تسلیحات را کنار بگذارند؛ بلکه معتقدند ممکن است روزی در قالبهای مختلف از آنها استفاده کنند.
به نظر من، این روند خطرناکی ایجاد میکند. اگر آمریکا از سلاح هستهای تاکتیکی استفاده کند، یعنی سلاحهایی با ابعاد کوچک اما قدرت تخریبی بالا، این فضا را برای روسیه فراهم میکند که در جنگ اوکراین نیز از چنین تسلیحاتی استفاده کند. همچنین ممکن است در جنگ احتمالی چین و تایوان از این سلاحها استفاده شود.
گاهی وقتی از مرزها عبور میکنی و حقوق بینالملل، مرزهای انسانی و قواعد را رعایت نمیکنی، کشورهای دیگر نیز ممکن است همین کار را انجام دهند. منظورم این نیست که آنها جرئت چنین کاری را ندارند؛ بلکه چنین اقدامی به مبنایی تبدیل میشود تا کشورهای دیگر درباره آن فکر کنند، برایش برنامهریزی کنند و آن را در راهبرد دفاعی خود بگنجانند.
اقدام آمریکا در بمباران برنامه هستهای ایران، بدون تردید نگاه ایرانیها را نیز به این مسئله تغییر داده است. پس از جنگ، این نگاه که «چرا ما سلاح هستهای نداشتیم؟ اگر داشتیم، آنها چنین کاری نمیکردند» مطرح میشود؛ در حالی که پیش از جنگ، ما درباره این موضوع صحبت نمیکردیم. میخواهم بگویم چنین اقداماتی میتواند محرکی باشد تا کشورهای دیگر نیز به فکر دستیابی به این تسلیحات بیفتند.

https://img9.irna.ir/d/r2/2026/10/26/3/173197347_480p.mp4?ts=1793004791429
مهمترین شاخص ارزیابی نتیجه جنگ، حفظ قدرت بازدارندگی است
چه شاخصهایی را میتوان مبنای ارزیابی نتیجه جنگ قرار داد؟ برای مثال، حفظ توان نظامی، نمایش توان بازدارندگی جدید یا جلوگیری از حمله مجدد و رفع تحریمها. ایران اکنون چگونه میتواند با استناد به دستاوردهای خود، روایت پیروزی را مطرح کند و طرف مقابل نیز چگونه میتواند چنین روایتی داشته باشد؟
به نظر من، جنگ معمولاً برندهای ندارد و همه طرفها خسارت میبینند. اما اگر از نگاهی واقعگرایانه به موضوع نگاه کنیم، حفظ قدرت بازدارندگی یک کشور در پایان جنگ و توانایی آن برای حفظ توازن قوا، بهگونهای که طرف مقابل نتواند دوباره به آن حمله کند یا در صورت حمله، هزینههایی به او تحمیل شود، اهمیت دارد.
اگر کشوری در پایان جنگ همچنان قدرت بازدارندگی خود را حفظ کند، بتواند توازن قوا را نگه دارد و مهمتر از آن، در مذاکرات شرط تعیین کند، این موضوع اهمیت دارد.
از این منظر، ایران توانسته است در این جنگ توازن قوا را حفظ کند؛ وگرنه با توجه به حجم گسترده بمبارانها در روزهای نخست، جنگ باید به پایان میرسید. حملات بسیار گسترده بود و نمیدانم چند هزار هدف نظامی را نابود کردند، اما به نظر میرسد ایرانیها برای مقاومت آماده بودند و این مقاومت شکل گرفت.
از زمانی که مقاومت آغاز شد و جنگ به مرحله فرسایشی رسید، آمریکاییها میتوانستند جنگ را زودتر تمام کنند، اما همچنان انتظار داشتند که ایرانیها، حتی پس از روز بیستم، توان خود را از دست بدهند؛ در حالی که هرچه جنگ بیشتر ادامه پیدا میکرد، به نظر میرسید قدرت تخریب و توان بازدارندگی ایران حتی افزایش هم پیدا میکند.
بنابراین، در پاسخ به سؤال شما، مهمترین مسئله از نظر من قدرت بازدارندگی است. اگر کشوری در پایان جنگ همچنان قدرت بازدارندگی خود را حفظ کند، بتواند توازن قوا را نگه دارد و مهمتر از آن، در مذاکرات شرط تعیین کند، این موضوع اهمیت دارد. معمولاً کشورهایی که تسلیم میشوند، شرط تعیین نمیکنند؛ بلکه شروطی پیش روی آنها گذاشته میشود و آنها امضا میکنند. در جنگهای مهم دنیا نیز چنین وضعیتی وجود داشته است.
اما اگر کشوری بتواند شرط تعیین کند، قدرت بازدارندگی خود را حفظ کند و حتی اعلام کند که میتواند تنش را تشدید کند، دست به تشدید تنش بزند یا حمله پیشدستانه انجام دهد، طبیعتاً این به معنای آن است که همچنان قدرت خود را حفظ کرده است.

https://img9.irna.ir/d/r2/2026/10/26/3/173197331_480p.mp4?ts=1793004673126
مخالفت کشورهای عربی مسیر توافق ایران و آمریکا درباره تنگه هرمز را تغییر داد
فکر میکنید مذاکره درباره برنامه هستهای ایران میتواند به طرف آمریکایی امکان دهد روایت پیروزی خود را مطرح کند یا ممکن است با ادامه این شرایط، تغییری در این رویکرد ایجاد شود؟ آمریکاییها اکنون ادعا میکنند که تنگه هرمز دیگر اهمیت چندانی برای آنها ندارد؛ ادعایی که فعلاً کاری به صحت آن نداریم. به نظر میرسد آنها مذاکره درباره بازگشایی تنگه هرمز را عاملی برای شکلگیری روایت پیروزی خود نمیدانند، اما مذاکره درباره برنامه هستهای را چنین عاملی تلقی میکنند.
ابتدا درباره تنگه هرمز توضیح بدهم. ممکن است تنگه هرمز واقعاً برای آمریکاییها و شخص ترامپ اهمیت چندانی نداشته باشد، اما برای متحدان آمریکا مهم است. آنها نیز به آمریکا فشار میآورند. در واقع، همین کشورهای متحد آمریکا بودند که به این کشور فشار آوردند تا مسیر جنوبی در آبهای عمان ایجاد شود.
من پس از جنگ، در چندین جلسه و کنفرانس با پژوهشگران سعودی و حتی برخی مقامهای این کشور دیدار کردم. بحث آنها این بود که تنگه هرمز باید به وضعیت سابق بازگردد و این مسئله خط قرمز آنهاست. اما هرچه جلوتر رفتیم، حدود یک ماه بعد که دوباره آنها را دیدم، متوجه شدم مواضعشان ملایمتر شده است. آنها به این نتیجه رسیده بودند که موضوع جدی است و ایرانیها میخواهند از اهرم تنگه هرمز برای دستیابی به امنیت پایدار استفاده کنند. تازه در آن مقطع بود که جدیت مسئله را دریافتند. به همین دلیل، مذاکرات پس از آن جدیتر شد.
بنابراین، در اینجا فقط آمریکا مطرح نیست. همانطور که اسرائیل در موضوع هستهای عنصر اصلی به شمار میرود، در مذاکرات مربوط به تنگه هرمز نیز کشورهای عربی نقش دارند و بر آمریکا تأثیر میگذارند. استدلال آنها این است که اگر ایران بر تنگه هرمز کنترل داشته باشد، قدرت منطقهایاش افزایش پیدا میکند و میتواند اراده خود را به آنها تحمیل کند.
اما مسئله ایران واقعاً این نیست. به نظر من، مسائل اقتصادی و مواردی از این دست اساساً برای ایران اهمیت اصلی را ندارند. کنترل سیاسی تنگه هرمز، از جمله اینکه چه ناوهایی از آن عبور کنند، مهم است؛ اما ایران حتی درباره این مسائل نیز میتواند توافق کند. مسئله اصلی این است که تنگه هرمز باید ابزاری برای چانهزنی باشد تا مذاکرات به نتیجه برسد. به اعتقاد من، مسئله تنگه هرمز قابل حل است و اگر دو طرف بنشینند و مذاکره کنند، میتوانند آن را حل کنند. ایران و عمان نیز برنامهای برای این کار داشتند. اما چه کسانی با این روند مخالف بودند؟ همین کشورهای عربی. عربستان سعودی به عمان فشار میآورد و امارات متحده عربی نیز به آمریکا فشار وارد میکرد؛ در حالی که آمریکا در انتهای این فهرست قرار داشت.
تا جایی که میدانم، آمریکاییها طرحی آماده کرده بودند که بر اساس آن، آمادگی داشتند با ایران و عمان بنشینند و درباره یک طرح فنی به توافق برسند. اما کشورهای عربی مخالفت کردند و پس از آن، آمریکاییها وارد مسیر دیگری شدند. بنابراین، تنگه هرمز واقعاً برای آمریکاییها اهمیت دارد.
ترامپ برای خروج از جنگ به روایت پیروزی نیاز دارد
دیپلماسی ایران میتواند از شرایط جنگی ابتکار عمل بسازد
روایت پیروزی مدنظر ترامپ چه میتواند باشد؟ البته که این روایت دائماً تغییر میکند
بله. اولاً، ایشان کاملاً فکر میکند که پیروز شده است، اما واقعیت این نیست. رهبران سیاسی و دیگران نیز از جنبههای مختلف درباره این موضوع تحلیلهایی ارائه میکنند. واقعیت این است که ایشان برای اینکه بتواند خودش را برای مدتی از این جنگ خلاص کند، به یک روایت پیروزی نیاز دارد.
مدتی فکر میکرد که اگر جزیرهای از ایران در خلیج فارس را بگیرد، میتواند بگوید پیروز شده است. یک بار گفت پلها و زیرساختها را میزنم و ایرانیها را فلج میکنم. یک بار گفت تمدن ایرانی را از بین میبرم. حالا هم روی «مادر بمبها» مانور میدهد. این روزها همه این صحبتها درباره مادر بمبها برای چیست؟ برای اینکه ایشان بگوید من پیروز میدان هستم و ایرانیها را زدهام و بهنوعی ناکارآمد کردهام. این همان روایت پیروزی است.
به نظر میرسد ترامپ شدیداً به چنین روایتی نیاز دارد. او که نمیتواند حمله زمینی انجام دهد؛ یعنی اصلاً آمریکاییها در حمله زمینی خوب نیستند. گرفتن جزیره، زدن آبشیرینکنها و زیرساختها و همه اینها، یا از بین بردن تمدن ایران، اقداماتی هستند که دنیا به آنها میخندد. حالا باید ببینیم که آیا این کارها را انجام میدهند یا نه و اساساً چه اتفاقی میافتد.
اما آنچه وجود دارد این است که ترامپ واقعاً میخواهد بگوید: «من پیروز شدم.» شاید ایرانیها، نمیدانم، البته این با رویکرد ایرانیها هماهنگ نیست. ایرانیها مغرورند و نمیخواهند به او بگویند: «بله، شما پیروز شدید.» میخواهند بگویند: «نه، شما شکست خوردید.» باید ببینیم چه میشود. شاید با یک دیپلماسی ظریف، دقیق و متعادل میتوانستیم در جایی برای او یک روایت پیروزی بسازیم، اما همانطور که گفتم، ایرانیها به هر حال غروری دارند و نمیخواهند چنین امتیازی به او بدهند؛ چون احساس میکنند که طبیعتاً چرا باید چنین کاری بکنند؟ ایشان فرمان حمله را صادر کرده، رهبر کشور را به شهادت رسانده و اقدامات بسیار دیگری انجام داده است. افراد زیادی هم با این موضوع مخالف هستند. اینجاست که دست دیپلماسی و این مسائل تا حدی بسته میشود.
به نظرم، دیپلماسی ما میتواند از همه این شرایط ابتکار عمل هم بسازد، به شرطی که ابتکار داشته باشیم و تلاش کنیم مقاومت خودمان یا بازدارندگیای را که ایجاد کردهایم، در قالب دیپلماسی نیز بهگونهای بازتعریف یا تعریف کنیم.
دیپلماسی ایران باید کشورهای عربی را به ترتیبات امنیتی منطقهای ترغیب کند
ترتیبات امنیتی منطقهای بدون حضور ایران معنا ندارد
بعد از این جنگ ۴۰روزه، بهویژه این بحث زیاد مطرح میشود که نگاه کشورهای عربی به چتر امنیتی ایالات متحده تغییر کرده است. اما در میدان عمل چه اتفاقی افتاده است؟ آیا ممکن است ایران و بهویژه کشورهای حاشیه خلیج فارس، پس از سالها بحث و ابراز تمایل از سوی ایران، به یک سازوکار امنیتی مشترک برسند؟ ظرفیت شکلگیری چنین سازوکاری را در شرایط فعلی چقدر میدانید و آیا هنوز برای آن زود است؟
من ظرفیت شکلگیری چنین سازوکاری را کم میبینم. اولاً، کشورهای عربی از نظر راهبردی نمیتوانند آمریکا را کنار بگذارند. نوع تسلیحات، لجستیک نظامی و آموزش نیروها و خلبانانشان بهگونهای است که آمریکا بهصورت درهمتنیده بر ابعاد دفاعی و تهاجمی آنها تسلط دارد. خود این کشورها نیز چنین چیزی را نمیخواهند. البته در مواضع عمومی میگویند بدشان نمیآید تا حدی مستقل شوند و روابط خود را متنوعسازی کنند.
دیپلماسی باید بهگونهای عمل کند که کشورهای عربی را قانع کند به سمتی نروند که آمریکا همچنان حمایت مطلق از اسرائیل را در کانون سیاستهای خود قرار دهد. اگر بتوانیم چنین کاری انجام دهیم، زمینه را برای شکلگیری ترتیبات امنیتی منطقهای فراهم کردهایم.
با این حال، این جنگ به آنها نشان داد که واقعاً نیاز دارند روی پای خود بایستند، روحیه مستقل داشته باشند، مستقل عمل کنند و بیش از حد درگیر جنگ نشوند. البته میدانید که برخی از این کشورها از روز نخست در حمله هوایی به ایران مشارکت داشتند و از خاک آنها موشکهایی به سمت ایران شلیک میشد؛ یعنی عملاً در جنگ درگیر بودند. بااینحال، نتوانستند آن قدرتی را ایجاد کنند که به آنها امکان دهد در برابر ایران مقاومت کنند.
برای مثال، ارتش عربستان سعودی نمیتواند ارتش یمن را که با تسلیحاتی سنتی و بسیار ابتدایی در برابر آن ایستاده است، شکست دهد. دلیلش چیست؟ رزمندگان آنها روحیه ندارند و نمیخواهند بجنگند. عربستان سعودی و امارات، در واقع، کشورهای بازرگانی هستند و جنگ میتواند آنها را نابود کند. این جنگها بیشترین ضرر را به کشورهای عربی رساندهاند. این تحولات کشورهای عربی را به این آگاهی رسانده است که باید برای مقابله با تهدیدها و ایجاد بازدارندگی، حالا این تهدیدها هرچه میخواهند باشند و حتی ممکن است در آینده از سوی اسرائیل مطرح شوند، مستقل عمل کنند و بازدارندگی قدرتمند و مستقلی ایجاد کنند.
همزمان، باید از دیپلماسی برای رسیدن به توافق با ایران استفاده کنند. این جنگ به آنها نشان داد که ایران واقعاً جدی است. پیش از این، در بسیاری از محافل و صحنههای بینالمللی، اعراب میگفتند ایران جرئت چنین کاری را ندارد؛ نمیتواند تنگه هرمز را ببندد، چون خودش نابود میشود؛ نیروی هوایی ندارد؛ ما نیروی هوایی برتر داریم؛ ایران کشوری سنتی است و نمیتواند بجنگد؛ مردمش اجازه نمیدهند وارد جنگ شود و اگر وارد جنگ شود، حکومتش سقوط میکند. اما دیدند که مسئله به شکل دیگری است.
این جنگ به عراق و منطقه خلیج فارس نشان داد که ایران واقعاً جدی است، حاضر است برای مواضع خود هزینه بپردازد و میتواند جنگ را منطقهای کند. شاید لازم بود کشورهای عربی این واقعیت را درک کنند؛ زیرا، همانطور که میدانید، بسیاری از محرکهای اقدامات آمریکا را کشورهای عربی تشکیل میدادند. البته نمیتوانم بگویم این اقدامات درست بوده یا نه، اما باید این واقعیت را پذیرفت که کشورهای عربی از جمله محرکهای خروج ترامپ از برجام بودند.
شاید لازم بود این کشورها متوجه شوند که با یک قدرت جدی طرف هستند و قرار نیست این قدرت از منطقه برود؛ ایران در این منطقه بوده، هست و خواهد بود. ایران تمدنی با سابقه تاریخی طولانی است. میخواهم بگویم که کشورهای عربی باید این واقعیت را درک کنند. آنها در این جنگ این موضوع را فهمیدند و اگر عاقلانه عمل کنند، به سمت ترتیبات امنیتی منطقهای با حضور ایران حرکت خواهند کرد.
اما به نظر من، برای تحقق این امر باید اتفاق مهمی بیفتد که در ابتدای صحبتهایم نیز به آن اشاره کردم: تا زمانی که سیاستهای منطقهای آمریکا بهطور کامل تحت تأثیر سیاستهای اسرائیل و حمایت مستقیم از این رژیم باشد، چنین اتفاقی رخ نخواهد داد.
ممکن است بگویید بدبین هستم؛ من هم میگویم بدبینم. چرا؟ چون چگونه ممکن است امارات همزمان با اسرائیل روابطش را عادیسازی کند و در ترتیبات امنیتی با ایران مشارکت داشته باشد؟ این کار بسیار دشوار است؛ مگر اینکه ترتیبات امنیتی بهصورت دوجانبه و کشوربهکشور شکل بگیرد. برای مثال، عربستان سعودی در این جنگ نشانههایی از مواجهه سنجیدهتر با ایران نشان داد؛ برخی کشورهای دیگر نیز بهطور طبیعی چنین رویکردی داشتند.
دیپلماسی باید بهگونهای عمل کند که کشورهای عربی را قانع کند به سمتی نروند که آمریکا همچنان حمایت مطلق از اسرائیل را در کانون سیاستهای خود قرار دهد. اگر بتوانیم چنین کاری انجام دهیم، زمینه را برای شکلگیری ترتیبات امنیتی منطقهای فراهم کردهایم.
توافق ایران و آمریکا باید بر توازن قدرت و بازدارندگی متقابل استوار باشد
فکر میکنید توافق ایران و آمریکا بدون تعیین تکلیف اختلافهای ایران با رژیم اسرائیل میتواند پایدار باشد؟
اولاً، به نظر من، هر توافقی مبتنی بر معادله قدرت است. اگر توافقی صورت بگیرد، باید پشتوانه داشته باشد؛ همانطور که برای مثال، پشتوانه پول شما باید طلا باشد. بهطور طبیعی، این یک اصل در سیاست و روابط بینالملل است. باید نوعی توازن وحشت وجود داشته باشد تا آمریکاییها بدانند اگر به ایران حمله کنند، هزینه آن را خواهند پرداخت. تنها چیزی که میتواند یک توافق را حفظ کند، همین است.
بله، به اعتقاد من، در پاسخ به سؤال شما، ممکن است چنین اتفاقی بیفتد؛ یعنی موضوع برای مدتی فریز شود. آمریکاییها در این جنگ بهطور گسترده از منافع اسرائیل حمایت کردند. این مسئله جایگاه آمریکا را به چالش کشیده است. پیش از این نیز، در جریان جنگ غزه و جنایتهایی که اسرائیلیها در آنجا مرتکب شدند، جایگاه آمریکا به دلیل پیروی از استانداردهای دوگانه در جهان به چالش کشیده شد. این مسئله جایگاه کشورهای غربی و حکومتهای اروپایی را نیز با چالش مواجه کرد و همچنان ادامه دارد. در واقع، استفاده گسترده آمریکا از عنصر اسرائیل در سیاستهای خود، یا تمایل گسترده این کشور به پیروی از منافع اسرائیل، جایگاه آمریکا را به چالش میکشد. اتفاقاً دیپلماسی ما باید بر همین موضوع متمرکز باشد.
موضوع اسرائیل به هر حال وجود دارد و جنگها حتی آن را پیچیدهتر کردهاند. مصریها هیچوقت با اسرائیلیها وارد مذاکره و گفتوگو نمیشوند؛ منظورم حکومت مصر نیست، بلکه جوانان و مردم مصر است؛ زیرا میان آنها شش جنگ رخ داده است. هرچه جنگهای بیشتری علیه ایران صورت بگیرد، موضوع پیچیدهتر میشود؛ چراکه جنگ وارد تفکر ملتها نیز میشود. ملتها به هر حال متوجه میشوند که حرفهایی که کشورها مطرح میکردند، از جمله حرفهای بهظاهر جالب، پوچ و توخالی بوده است. واقعیت روابط بینالملل، واقعیت قدرت و توازن قدرت است.
بنابراین، به اعتقاد من، میتوان بهگونهای با آمریکا به توافق رسید، اما این توافق باید بر مبنای توازن قدرت و بازدارندگی متقابل باشد. ایران باید اهرمهای بازدارندگی قدرتمندی داشته باشد تا آمریکاییها به هر حال آن را بپذیرند. مسئله صرفاً این نیست که ایران بهتنهایی در چنین وضعیتی قرار بگیرد؛ در کنار آن، باید نوعی دیپلماسی نیز وجود داشته باشد که بتواند حمایت از اسرائیل را در نگاه آمریکا به منطقه کاهش دهد.
تأکید ایران بر پیوستگی امنیت منطقه در محاسبات کشورهای منطقه بیتأثیر نبوده است
منطقه واقعاً به برقراری ثبات گرایش دارد
امروز شاهد حضور مقامهای ارشد سه کشور عربستان سعودی، ترکیه و پاکستان در تهران هستیم. اهمیت برگزاری نشست تهران در این سطح عالی را در شرایط فعلی چگونه ارزیابی میکنید و آیا میتواند به شکل گیری فهم مشترکی از منافع و تهدیدهای مشترک در منطقه منتهی شود؟
نشست تهران نشان میدهد که کشورهای منطقه احساس میکنند که ایران جایگاه مهمی در منطقه دارد و دیپلماسی همچنان راهحل نهایی است. استفاده بیشتر از زور یا اقدامات نظامی میتواند اوضاع را بهشدت وخیمتر کند و این کشورهای منطقه هستند که از چنین وضعیتی آسیب میبینند؛ بهویژه کشورهای عربی حاشیه جنوبی خلیج فارس که در جنگهای اخیر، از نظر اقتصادی، امنیتی و سیاسی بیشترین آسیب را متحمل شدهاند.
این تحولات به آنها نشان داده که باید با ایران وارد گفتوگو و تعامل دیپلماتیک شوند و در صورت وجود دیدگاههای خاص درباره این مسائل، در آنها تجدیدنظر کنند یا دستکم رویکرد متعادلتری در پیش بگیرند.
نکته دیگری که به ذهنم میرسد، این است که منطقه واقعاً به برقراری ثبات گرایش دارد. اتکا به راهحلهای قدرتهای بزرگ، بهویژه آمریکا، لزوماً به ثبات منجر نمیشود. شاید این دیدگاه با نگاه سنتی برخی کشورهای منطقه تفاوت داشته باشد؛ آنها تصور میکردند حضور آمریکا امنیت بیشتری برایشان به ارمغان میآورد، اما این جنگها نشان داد که حضور آمریکا نهتنها امنیت ایجاد نمیکند، بلکه امنیت خود آن کشورها را نیز به خطر میاندازد. بنابراین، برای دستیابی به ثباتی پایدار، لازم است تنشها کاهش یابد و زمینه گفتوگو برای رسیدن به صلحی دائمی فراهم شود. این کشورها نیز در همین مسیر تلاش میکنند.
حضور مقامهای امنیتی در این سفر نشان میدهد که میتوان موضوع را از منظر امنیتی نیز بررسی کرد؛ از جمله اینکه این کشورها تا چه اندازه خطر را قریبالوقوع احساس میکنند و چرا معتقدند باید از وقوع آن جلوگیری شود. افزایش تنش، همه کشورهای منطقه را درگیر خواهد کرد.
به نظر من، اقدامات اخیر ایران و تأکید بر بههمپیوستگی امنیت منطقه، از جمله این موضع که هرگونه حمله با واکنش سخت ایران مواجه خواهد شد، در آگاهسازی این کشورها بیتأثیر نبوده است. این تحولات به آنها نشان داده که باید با ایران وارد گفتوگو و تعامل دیپلماتیک شوند و در صورت وجود دیدگاههای خاص درباره این مسائل، در آنها تجدیدنظر کنند یا دستکم رویکرد متعادلتری در پیش بگیرند.
نکته پایانی من این است که برگزاری چنین نشستهایی مثبت است و امیدوارم ادامه پیدا کند؛ زیرا این نشستها میتواند به انزوای اسرائیل در معادلات منطقهای منجر شود. هرچه کشورهای منطقه بیشتر گرد هم آیند و رایزنیهای سیاسی و امنیتی بیشتری انجام دهند، زمینه انزوای اسرائیل بیشتر فراهم میشود.
اسرائیلیها طبیعتاً علاقهمند نیستند چنین همکاریهایی شکل بگیرد و برنامه خود را دنبال میکنند؛ برنامهای که در واقع بر تسلط بر کل منطقه متمرکز است. کشورهای عربی نیز از این مسئله آگاهاند. با این حال، معمای امنیتی آنها این است که همزمان ایران و اسرائیل را تهدیدی علیه خود میدانند. آنها باید از این روایت و این نوع نگاه فاصله بگیرند و این واقعیت را بپذیرند که ایران از همکاریهای منطقهای حمایت میکند. این رویکرد، نقطه مقابل سیاست اسرائیل در منطقه است؛ سیاستی که با همکاری منطقهای مخالف است و خواهان مداخله بیشتر آمریکا در منطقه است.








