یادداشتی از دکتر کیومرث اشتریان استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران سیاست پایانِ باز؛ آمریکایی یا ایرانی؟

۱- تصمیم در باره جنگ کنونی با سرنوشت ۹۰ میلیون ایرانی و نسل های آینده گره می خورد و بلکه در مواردی سرنوشت جهان را تعیین می کند. از این رو گفتگو در باره جنگ باید با حداکثر احتیاط، فروتنانه و مبتنی بر شواهد صورت گیرد تا مبنایی برای تصمیم های ارزشی باشد. گروهی معتقدند که باید احتیاط کرد و در جنگیدن جانب احتیاط روا داشت اینان نباید تصور کنند که طرفداران مقاومت در برابر آمریکا نسبت به سرنوشت ایران و ایرانیان بی توجهند و می خواهند همه چیز را فدای آرمان ها و ارزش ها کنند. بلکه ممکن است عکس آن صادق باشد و مقاومت تنها راه چاره باشد؛ چون ممکن است یک عقب نشینی کوچک سیلی از پیامدهای مخرب داشته باشد. گاهی احتیاط ممکن است در جنگیدن باشد و نه در نجنگیدن. البته بر عکس آن نیز می تواند صادق باشد؛ یعنی آن کس که طرفدار مذاکره است ضرورتا تسلیم طلب نیست. از هوچی گری باید دوری گزید. برای ایجاد توازن باید همه حرف ها شنیده شود. یعنی هم نسبت به سبکسری حساس بود و هم  نسبت به خطری که در زیر لایه ای از ادبیات نرم و صلح دوستانه آرمیده هشیار بود؛ چون شکست و تسلیم را تئوریزه می کند.
۲- یک راه حل تحلیلی این است که از دوگانه طرفدار جنگ-طرفدار صلح گذر کرد و میان سه موضع (و نه دو موضع) تمایز گذاشت: الف- طرفداری از پایان جنگ، به هر قیمتی؛ ب- طرفداری از مذاکره برای پایان جنگ، با حفظ خطوط قرمز؛ ج- طرفداری از ادامه مقاومت تا دستیابی به شرایط مشخص امنیتی و سیاسی. تفکیک مفهومی- تحلیلی این سه موضع برای سیاست گذاری جنگ مهم است. کسی که مذاکره را ترجیح می‌دهد، لزوماً خواهان تسلیم یا تجزیه نیست؛ همان‌طور که کسی که مقاومت را ضروری می‌داند، لزوماً نسبت به هزینه‌های انسانی و اقتصادی آن بی‌اعتنا نیست. این تقسیم بندی از آن رو ارزشمند است که مسئله را از دوگانه ساده «جنگ‌طلبی یا صلح‌طلبی» خارج می‌کند و یک صورتبندی و مرزبندی تحلیلی پدید می آورد که می تواند تفاهم و اعتماد میان نیروهای سیاسی را برقرار کند. یعنی اگر گزینه «پایان جنگ به هر قیمیتی» را کنار بگذارید (چون هیچ مرز روشنی ندارد و برای امنیت ملی خطرناک است)، آنگاه است که فضای سالمتری برای اتحاد و گفتگوی ملی فراهم می شود و اجماع در تصمیم گیری در سطح سیاسی امکان پذیر می شود.  در چنین زمینه ای است که نیروهای سیاسی می توانند به این مسئله بپردازند که آیا می‌توان توافقی طراحی کرد که در آن اهداف نهایی، تعهدات متقابل، توالی اجرا، راستی‌آزمایی و پیامد نقض تعهدات به‌اندازه کافی روشن باشد تا اتحاد ملی پیرامون آن شکل بگیرد؟ این همان چیزی است که سبب می شود تا «سیاست پایانِ باز آمریکایی» به «سیاست پایانِ باز ایرانی» تبدیل و تعبیر نشود و این مهمترین پیام این نوشتار است.  منظور از «سیاست پایانِ باز» صرفا یک تعبیر بلاغی نیست بلکه یک مفهوم تحلیلی است که  دست کم پنج ویژگی مشخص دارد:  ابهام در هدف نهایی، تغییرپذیری مطالبات، نبود معیار روشن برای خاتمه جنگ، ضعف سازوکار تضمین و حفظ امکان ازسرگیری فشار نظامی. ترامپ اخیرا گفته است یا ایرانی ها همه چیز را به ما می دهند یا وجود نخواهند داشت. این فقط یک شعار انتخاباتی نیست بلکه یک «سیاست پایانِ باز جنگی» است.

۳- یک پرسش مهم این است که آیا می توان با دادن امتیازاتی به طرف آمریکایی جنگ را پایان داد؟ آگر آری؛ چه امتیازاتی و «حدّ یقف» آن کجاست؟ آیا آمریکا اساسا حدودی برای آن تعیین می کند یا همچنان آن را در عبارت «یا همه چیز یا نابودی» نگه می دارد؟ کسانی که در پی دادن امتیازاتی برای پایان جنگ هستند باید صریحا خط قرمز را هم بیان کنند؛ و مهمتر از آن به روشنی نشان دهند که با دادن چنین امتیازاتی، آیا آمریکا آن را اساسا می پذیرد؟ نه اینکه حتی تضمینی به پایبندی آن دهد. این مفروض که آمریکا «می خواهد» که جنگ را با «این جمهوری اسلامی» پایان دهد محل مناقشه جدی است؛ برخی اصلاح طلبان (و البته فقط برخی از آنان) به این پرسش مهم بی توجهند یا تغافل می کنند. ترامپ با  مواضع مبهمِ خود یک«سیاست پایانِ باز» برای بحران در پیش گرفته است. یعنی اگر شرایط اقتضا کرد و دست ایران برتر بود با توافقی نیم-بند پایان جنگ را بپذیرد وگرنه تا هر زمان که بخواهد بحران را کِش دهد. «سیاست پایانِ باز» یعنی ادامه جنگ تا آخرین لحظه و نه آمادگی برای صلح. به بیان دیگر، این سیاست بیشتر یک سیاست جنگی است تا سیاستی برای صلح. پذیرش تفاهم نامه اسلام آباد از سوی آمریکا یک سیاست پایانِ باز بود چرا که تنها دو شرط آن قطعی بود (آزادی تنگه هرمز و فروش نفت ایران). بقیه مواد تفاهمنامه یا تعلیق به «سازوکارها» و «تفاهمات» بعدی بود یا اینکه بدون تعهدی رسمی پای طرف سوم (اسراییل یا اعراب) در میان بود. اینکه نزاع هسته ای ایران در آن تفاهمنامه نیز تعلیق به  نظارت و مذاکرات بعدی شده نیز از همین رو است؛ نه اینکه آمریکا شرایط ایران را پذیرفته باشد. بازخوانی مواد تفاهمنامه اسلام آباد از این منظر  آشکار می کند که این تفاهمنامه اساسا یک  «سیاست پایانِ بازِ بحران» و باز نگهداشتن پنجره جنگ بود. اگر چه نفی نمی کنم که بایستی به گونه ای با آن برخورد می شد که اولا، هیچ فرصتی برای پایان جنگ از دست نرود و ثانیا، تقصیر آغاز دوباره جنگ بر دوش ایران نیفتد.
در هر صورت بایستی به این پرداخت که آیا این ایران است که تکلیف را معلوم نمی کند یا آمریکا که شرایط خود را روشن بیان نمی کند؟ زدن سه کشتی پس از توافقنامه اسلام آباد این تصور را برای برخی دامن زده است که ایران پایانی برای جنگ پیشنهاد نمی دهد. اما آیا در واقع این ناشی از «سیاست پایانِ باز» آمریکا نیست؟چون این سیاست را در جهت منافع استراتژیک خود می داند.
۴- منظر مهم دیگر این است که آیا مناقشه ایران و آمریکا با سه شرط تعطیلی غنی سازی، تحویل اورانیوم غنی سازی شده و دست برداشتن از حمایت از گروه های مقاومت منطقه ای پایان خواهد یافت؟ در «سیاست پایانِ باز» باید پرسید که گام بعدی چیست؟ نکته اساسی این است که حتی این سه شرط هم نه مسئله انرژی و تفوق بر منابع اصلی انرژی در جهان را برای آمریکا حل می کند و نه سفید سازی امنیتی منطقه را برای اسراییل تضمین می کند. سیاست آمریکا در ونزوئلا نشان می دهد که در جهان کنونی مسئله «تسلط» بر منابع انرژی جهانی یک اصل مهم در سیاست های آمریکاست.
نتیجه آنکه سناریوی تحلیلی پایان جنگ نیازمند دقت نظری و اتحاد ملی است: طرفداری از مذاکره برای پایان جنگ با حفظ خطوط قرمز و ادامه مقاومت تا دستیابی به شرایط مشخص امنیتی، در یک راستا و  در تقابل با سیاست پایانِ باز آمریکا در جنگ است.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا