انتشار کتابی در ستایش پدر؛ سایهی هماره روشن

به اهتمام دکتر عباس نادری، کتاب «سایهای که روشن است؛ پدر به روایت نویسندگان و شاعران» توسط نشر قو در 184 صفحه منتشر شد.

به گزارش صدای جامعه، در این کتاب روایتها و اشعار افرادی چون محمدحسین باتمانقلیچ، نادر پناهزاده، محمدرضا ترکی، علی حاجیلاری، فریبا خانی، هادی خورشاهیان، حمیدرضا داداشی، صادق رحمانی، احسان عباسلو، سعیده عزتآبادیپور، زهرا محسنیفرد، جواد محقق، سجاد محقق، حمید محمدی محمدی، حمید محمودیان، سینا میرزایی، سیدرضا میرکریمی، فاطمه نادری، دکتر عباس نادری، کامران نجفزاده، رضا نوریان و مناف یحییپور به زیور چاپ آراسته شده است.
فصل نخست این کتاب، روایت فرزندان از پدر است؛ بهجز یکروایت، همهی روایتها، تازه است. در نوشتن روایتها، دست نویسندگان باز بوده و هیچ محدودیتی چه از نظر شیوهی نگارش و چه تعداد کلمات، نبوده است. همهی نویسندگان از منظر و زاویهی دید خود، بهتوصیف پدر نشستهاند. فصل دوم، پدر در آیینهی شعر برخی شاعران معاصر است. برخی شعرها، برای نخستین بار در این مجموعه منتشر شده است.
سه بخش از سه روایت کتاب از این قرار است:
بخشی از روایت «از دوستتدارمها و رفتنها» بهقلم «سعیده عزتآبادیپور»:
پدر همیشه برایم غولِ چراغِ جادویی بود که آرزوهای بچهگی مرا برآورده میکرد. پیش خودم فکر میکردم او رئیس تمام پولهای شهرمان است و هر وقت که به منزل «آ بیبی» در مرکز شهر میرفتیم، سری هم به بابا در بانک مرکزی میزدیم و او به ما پول میداد. مثل آن خانم فقیری که تتمهی زندگیاش پنج هزارتومانی بود که در بانک به امانت گذاشته بود و آنروز که آمده بود تا آن پول را بگیرد، پدرم ممانعت کرده بود تا شاید آن پنج هزارتومان، سبب برندهشدنش در قرعهکشی شود. سرانجام پدر که نتوانسته بود او را به نگهداشتن پول در حسابش مُجاب کند، پنج هزارتومان از پول خودش به او داده بود. آن زن مدتی بعد دویست هزار تومان برنده شده بود و شادیِ رساندنِ آن خبر خوش، نصیب پدر شده بود؛ لذّتی که پدر آن را با همه قسمت میکرد.
حالا دیگر دانشجو شدهام و با ایشان پدردختری برای مداوای پایش به تهران آمدهایم، تا بهعنوان راهبلد و تکیهگاه، همراهیاش کنم. باز هم خوشمشرب و رفیق؛ اول مرا برای تفریح آورده بود، انگار ورم پایش برای او در درجه دوم اهمیت است، چنان بزرگمنشانه با من رفتار میکرد که گویی ایشان در امانِ من است، و من، مسرور از حس ارجمندی که پدر به من هدیه داده بود، مستانه و عاشقانه، خدمتش میکردم. از بچهگی برایم از میان همه حرمت و احترام خاص قائل بود.
هنگامی که پای ورمکردهی پدر، پس از دو دهه تیمارکردن، قطع شد، یاد روزی افتادم که آرزو کرد پایش قطع شود ولی ما آسیب نبینیم. دائما سرش را میبوسیدم و میگفتم دوستت دارم. ندیده بودم پدری به دخترش اینقدر احترام بگذارد. خجالتزدهاش بودم ولی میخواست کنارش بمانم تا از دیدن من سیر شود. ناتوان شده بود ولی هربار که خدمتی به او میکردم، از من عذر میخواست و دعا بود که نثارم میکرد.
در ماههای آخر زندگی جسمانیاش، آنقدر جملهی «دوستتدارم« به من هدیه کرد که دانستم رفتنی است…
بخشی از روایت «نمیدانم کجای قصه خوابم برد» بهقلم «کامران نجفزاده»:
پدر، نویسنده بود. کتابخانهای قدیمی داشت که من یواشکی کلیدش را میچرخاندم. از هدایت تا چوبک و شاملو و کارنگی تا جلال میخواندم. ظهرهای تابستان برایم «آیش» میخرید. «کیهان بچهها» میگرفت. «قصههای خوب برای بچههای خوب» را و من یکییکی میخواندم… انگار هیچچیز در جهان بهاندازهی آن لحظهها یادم نمانده…
نمیدانم کجای قصه خوابم برد. اما چشم باز کردم، اسیر روزگار شدم… فقط عکسهای دوربین نیکون بابا نجاتم میدهد. فقط خاطرهی سینما و اصرار من برای دَهبار دیدن تکشاخ و جوی ولیعصر و خانهی دوبلکس ستارخان و بلیت مهرجوییِ خدابیامرزِ اجارهنشینها، شاید ناجیِ آن بخشِ تباهشده باشد که آلزایمر نگیرم.
چرا روزگار چنین است؟ چرا چین افتاده زیر چشمانت… من به قربان تو…
بخشی از روایت «پنجرهای باز به سمتِ بهشت» بهقلم «علی حاجیلاری»:
وجودش حیاتبخش است و گرماآفرین. چونان آفتابِ تندی که وقتی میتابد، غم و غصههایت به یکباره تبخیر میشود و برفهای تلنبار شدهی اندوه را در پنهانترین و دست نیافتنیترین زوایای وجودت به چشمبرهمزدنی آب میکند. نگاهش مرهمی است که زخمهای عمیقت را التیام میبخشد. گرچه قامتِ ستبرش را سنگینی کولهبارِ دردهای مستمرِ بیپایان، کمی خمیده کرده و گردِ نقرهفامِ زمستانِ عمر بر سرش نشسته، گرچه بر پیشانیاش چینِ پیری افتاده و سوی چشمانِ تیزبینش کم شده. اما هنوز هم در نگاهِ عاشقِ من همان است که بود. آیینهای که خدا را در برابرش میتوان با چشمهای گنهکارِ زمینی به تماشا نشست. پنجرهای باز به سمتِ بهشت. قهرمانِ شکستناپذیرِ داستانِ عمرِ من … پدرم.
پدر! ابرمردِ تنهای بیتکرار و شخصیت ممتاز و بیبدیلی که بیذرهای حسادت و اکراه، تو را از خود برتر میخواهد. شمعِ وجودِ نازنینش آب میشود تا خونِ تازه در رگهایت بدود و میافتد تا با نگاهی لبریز از شوق و تحسین، نظاره کند ایستادنت را. و تو! تا خود پدر نشوی، هرگز قدرش را نخواهی دانست.
کتاب «سایهای که روشن است؛ پدر به روایت نویسندگان و شاعران» بهاهتمام عباس نادری و با طراحی جلد سید عبدالکریم موسوی، در قطع رقعی، جلد شومیز، در ۱۸۴ صفحه توسط نشر قو در سال ۱۴۰۵ منتشر شده است. این کتاب در کتابفروشیها و سامانههای مجازی فروش کتاب، از جمله لینک زیر قابل تهیه است:





